تحزب کمونیستی طبقه کارگر، جواب‌های گذشته و سؤالات امروز

متن پیاده شده یک سمینار، ژانویه ۲۰۱۳

بهرام مدرسی

 

 

مقدمه: دوواقعیت موازی با هم، طبقه کارگر و کمونیسم

از فاصله دور این دو واقعیت بهم متصل هستند. با نزدیکی بیشتر اما۲ واقعیت به موازات و نه لزوماً متصل بهم را میبینیم، زوم بیشتر بر این شاهد واقعیات بزرگتری میشویم:

 

مارکسیسم مسخل شده‌ای که ربطی به طبقه کارگر و مبارزه اجتماعیش ندارد. نکاهی کوتاه به تاریخچه مختصات سیاسی، سبک کاری و فلسفی این جریان:

 

۱. در سیاست و سبک کار رد پای چپ رادیکالی را میبینیم که اساسا نتیجه‌ شکست انقلاب ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۰ آلمان و شکست انقلاب اکتبر است:

شکست انقلاب ١٩١٨ – ١٩٢٠ آلمان و قطعی شدن عدم پیروزی انقلاب سوسیالیستی در کشورهای دیگر اروپایی و اینکه جمهوری شوروی سوسیالیستی تنها دولت سوسیالیستی است، مباحثی را در میان کمونیست های اروپا و بخصوص آلمان را باعث شد. در شرایطی که لنین و بلشویک ها همه انرژی و توجه شان متوجه دفع حمله کل بورژوازی جهانی به دولت شوراها و دفاع از حکومت بلشویکی را داشت، این مباحث عملا جواب درخور را نگرفت و علیرغم نوشته های ارزشمند لنین در این باره، این جریان برای دهه های متمادی تبدیل به بدیل فعالیت بلشویکی شد. اگر از خودتان سوال کرده اید که چرا در هیچ کشوری کمونیست ها به آن جریان توده ای تبدیل نشده اند که بتوانند اوضاع سیاسی را به نفع خود رقم بزنند؟ به نظر من بخشی از جواب را میتوان در آن سنت هایی دید که در جریان مباحثات سال های ١٩٢٠ شکل گرفتند . مباحثاتی که یک سنت غیر بلشویکی و غیر کمونیستی را در کنار فشار ارتجاع و خفقان بورژوازی و شکست انقلاب اکتبر به کمونیست ها تحمیل کردند.

 

سال ١٩٢٠ انقلاب اکتبر چیزی حدود دو سال نیم از عمرش میگذرد. دولت سوسیالیستی شوروی قرارداد صلح را امضا کرده است. از یک طرف شاهد جبهه بزرگی از احزاب سوسیال شونیست متشکل در انترناسیونال دوم هستیم که بخش بزرگی از احزاب سوسیال دمکرات را با خود دارند و عملا در مقابل "ویروس" بلشویکی شدن اوضاع مورد حمایت و ساپورت دولت های بورژوایی قرار میگیرند و از طرف دیگر شاهد شکل گیری انترناسیونال سوم به رهبری لنین و بلشویک ها هستیم که تلاش میکنند در مبارزه علیه سوسیال شوینیسم انترناسیونال دوم، به فعالیت کمونیستی در کشورهای دیگر اروپایی کمک کنند.

در این دوره در آلمان شاهد شکل گیری جریانی که بعد ها به "محفل فرانکفورتی ها" مشهور میشود هستیم. این جریان از طرف لنین نام "رادیکالیسم چپ" را گرفت. مهمترین اثر لنین در نقد این جریان کتابی است که به نادرست با نام "بیماری کودکی چپ روی در کمونیسم" ترجمه شده است. ترجمه درست نام این کتاب " رادیکالیسم چپ، بیماری کودکی در کمونیسم" است. من رفقا را به خواندن این کتاب دعوت میکنم. توجه کنید که ترجمه فارسی آن بسیار نا دقیق وگاها غلط است. در مبارزه علیه سوسیال شوينیسم انترناسیونال دوم، لنین مجبور است مداما جواب انتقاد های این رادیکالیسم چپ را هم بدهد. این جریان به بهانه نقد سوسیال شوينیسم انترناسیونال دوم، کل مبانی فعالیت بلشویک ها که بعد از پیروزی انقلاب اکتبر به مبانی فعالیت کمونیستی در سطح جهان تبدیل شده بودند را به نقد میکشد. چيزي كه مورد نظر این جریان است، به قول لنین چیزی جز آرزوهای کودکانه آکادمیک هایی که بویی از فعالیت کمونیستی نبرده اند، نیست. لنین مجبور است در نقد این جریان به کل مبانی فعالیت بلشویک ها بپردازد و به دلایل پیروزی آنها اشاره کند.

 

لنین در همین نوشته میگوید: "ما باید تضمین بکنیم که کمونیستها همان اشتباهات انترناسیونال دوم اما از سمت دیگر را تکرار نمیکنند. این همان اشتباهی است که کمونیستهای به اصطلاح چپ و رادیکال از سمت دیگر دچار آن میشوند. ما باید تضمین کنیم که این جریان جواب بگیرد. دکترین این به اصطلاح چپ ها درست به اندازه دکترین راست انترانسیونال دوم نادرست و غلط است. روشن است که خطر دکترین به اصطلاح چپ ها به نسبت دکترین راست که منظور به طور مشخص سوسیال شوینیسم و کائوتسکیسم است، هزار بار کمتر است. این بیماری کودکی به دلیل جوانی و اینکه تازه پا به عرصه سیاست نهاده است، قابل علاج است. به همین دلیل ما باید با تمام انرژی برای مداوای این بیماری تلاش کنیم."

چیزی که لنین به عنوان بیماری از آن اسم میبرد همان رادیکالیسم چپ است. در رابطه با سوسیال شوينیسم اینجا صحبت نمی کنم. فرضم بر این است که رفقا مجموعه رویدادهای دوره جنگ جهانی اول، انترناسیونال دو و تشکیل انترناسیونال سوم را میدانند. لنین در همانجا می گوید ما باید در دو جبهه بجنگیم از یک طرف سوسیال شونیسم انترناسیونال دوم و از طرف دیگر مبارزه علیه رادیکالیسم چپ. در این دوره احزاب بزرگ سوسیال دمکرات در آلمان، هلند، ایتالیا، بلژیک و فرانسه عملا با دولتهای بورژوائی کشور خودشان وارد ائتلاف شده اند، نمونه سنگین آن را در آلمان میبینیم. سوسیال دمکراتها به رهبری "فریدریش ابرت" حتی مسولیت سرکوب انقلاب آلمان و سازمان دهی دسته های فاشیستی را عهده دار می‌شود که بعداها روزا لوگزامبورگ و کارل لیبکنشت را به قتل میرسانند.

در جریان جنگ اول جهانی بخش بزرگی از سوسیال دمکراسی اروپائی به سوسیال شوينیسم درغلطیدند و به رهبری کائوتسکی و انترناسیونال دوم عملا ًبخش وسیعی از فعالین کارگری احزاب سوسیال دمکرات را با خودشان بردند. خیانتی که انترناسیونال دوم در آن دوره به آرمانهای کمونیسم و طبقه کارگر میکند و بخصوص نقش مستقیم سوسیال دمکراسی آلمان در سرکوب خونین طبقه کارگر آلمان دو عکس العمل را باعث میشود.

در این دوره ما شاهد یک جبهه وسیع کمونیستی برای افشا و نقد انترناسیونال دوم از طرف لنین و انترناسیونال سوم و از طرف دیگر همان رادیکالیسم چپ، جریان انتقادی که اساساً در آلمان و ایتالیا فرموله میشود، هستیم. جریان رادیکالیسم چپ دفاع سنگینی از انقلاب اکتبر میکند. ضدیت بسیار رادیکالی علیه انترناسیونال دوم دارد و جزوات متعددی در این رابطه منتشر میکند. این جریان در آلمان خودش را به اسم اپوزسیون بُنیادی یا اپوزسیون بُنیادگرا معرفی میکند. در ادبیات بُلشویکها به آنها چپ میگویند که بعد از دههِ ٣٠ به محفل فرانکفورتی ها مشهور میشوند. از رهبران این جریان در آلمان لافن برگ، ولف هایم و هُلنر و کارل شرودر هستند در ایتالیا برای مثال میتوان از توراتی نام برد. این جریان در ضدیتِ انقلابی با انترناسیونال دوم و در نقد احزاب سوسیال شونیست در کشورهای خود جزوه هائی را چاپ و تزهائی را مطرح میکنند که همانطور که در نقل قولی که از لنین آوردم، لنین تزهایشان را به اندازه تز های انترناسیونال دوم خطرناک میبیند.

یکی از تزهای مطرح شده از طرف این محفل "دیکتاتوری طبقه به جای دیکتاتوری حزب" و در ادامه آن "حزب طبقه به جای حزب رهبران" است. این تزها قرار بودند ظاهرا مبارزه ی کاملا ًرادیکال علیه سنتهای بورژوائی انترناسیونال ٢ را طرح کنند. به نظر این جریان مشکل انترناسیونال ٢ و احزاب سوسیال دمکرات خیانت کار بودن "رهبرانشان" بوده است، رهبرانی که کل دستگاه احزاب سوسال دمکرات را تحت کنترل خود داشتند، نتیجه‌ای که از این میگیرند، کنار گذاشتن رهبران از احزاب و تبلغ حزب طبقه بجای حزب رهبران است. کل بحث "حزب یا طبقه" و "رهبران یا توده ها" از این جا ناشی میشود. نقد آنها به انترناسیونال ۲ از رهبران شروع میکند و به رد کل فعالیت کمونیستی که تا آن هنگام بنام فعالیت بلشویکی شناخته‌ شده بود و تجربه انقلاب اکتبر صحت آن سبک کار را تاییید کرده بود میرسند. این گرایش زیر لفافه نقد روش های رهبران انترناسیونال ٢، کل سنت فعالیت بلشویکی را نقد میکند و کنار میگذارد.

این جریان برای مثال شرکت در پارلمان را اساساً بایکوت میکند. چرا که به نظرشان شرکت در پارلمان روش سوسیال شوینیست های انترناسیونال ٢ است. کل سندیکا های زردی که در آن دوره وجود داشتند و تعداد بسیار زیادی عضو هم داشتند را بایکوت میکند و فعالیت در آنها را تحریم شده اعلام می شود. طرفدار تشکیل سندیکاهای آواندگارد و جدیدی هستند که بری از سیاستهای احزاب سوسیال دمکرات هستند، دلیلشان هم این است که این سندیکاها با هزاران عضو، "فاسد" شده اند و محل فعالیت کمونیستی نیستند. طرفدار کار از" پائین" و ایجاد حزب توده ای از پائین هستند و سانترالیسم حزبی و تحزب کمونیستی به این اعتبار را رد میکنند. دلیلشان هم این است که این احزاب تمرکز یافته به ابزاری برای اجرای سیاستهای خیانت بار رهبران هستند و بنابراین بهترین روش برای جلوگیری خیانت رهبران عدم تمرکز است و غیره.

ًلنینیسم در جنگ با این جریان "رادیکالیسم چپ" شکست خورد. این شکست دلایل معینی دارد، در درجه اوّل باید به حمله بورژوازی جهانی به دولت شوراهای سوسیالیستی و تمرکز توجه لنین و بلشویک ها به دفاع از خود و ضرورت حمایت بی دریغ تمام کمونیستهای جهان از شوروی از یکطرف و ریشه داشتن همین تفکرات در بلشویسم از طرف دیگر اشاره کرد. لنین در نقد همین جران آنجا که به سنتهای فعالییت بلشویک ها اشاره میکند، بارها به وجود همین گرایشات در حزب بلشویک هم اشاره میکند و بطور مشخص به مباحث پیش از انقلاب اکتبر و تزهای آوریل اش و مبانی فکری منشویسم مییپردازد.

در ادامه باید به شکست انقلاب آلمان اشاره کرد. شکست انقلاب آلمان و سرکوب خونین طبقه کارگر، کمونیستها در آلمان را برای اولین بار در مقابل ضرورت شیفت کردن به فعالیت مخفی و طبعا متمرکز و سازمانیافته کمونیستی قرار داد. ضرورتی که این جریان منقد رادیکالیسم چپ جوابی برای آن نداشت. این جریان در شرایطی که به فعالیت کمونیست‌ها بعد از‌شکست انقلاب آلمان تحمیل شده بود، با این تزها عاجز از سازمان دادن یک فعالیت کمونیستی معتبر شد، چیزی که نتایجش را بعد ها در شکست آن‌ها علیه فاشیسم در دهه ۳۰ میبینیم و توانست جمع وسیعی از کمونیستهای اروپا را در شرایطی که بلشویک ها مشغول دفاع از حکومت شوراها بودند، با خود همراه کند. تصور عمومی این بود که بعد از انقلاب اکتبر نوبت آلمان است، خود لنین در همین این کتاب "بیماری کودکی" بارها از امکان انقلاب در آلمان صحبت میکند.

شکست انقلاب در آلمان اما شرایطی را فراهم میکند که این رادیکالیزم چپ تزهایش را بعنوان آلترناتیو فعالییت بلشویکی تبلیغ کند و همانطور که گفته شد بخش وسیعی از کمونیست های اروپای مرکزی را با خود همراه کند. در پایان باید به ساپورت بسیار وسیع سوسیال دمکراسی خزیده در انترناسیونال دوم از طرف بورژوازی محل اشاره کرد. بورژوازی در آلمان، ایتالیا، اتریش و هلند ساپورت وسیع احزاب سوسیال دمکراسی انترناسیونال دوم را ضامن جلوگیری گسترش بلشویسم می دانستند. سوسیال دمکراسی را رسما در قدرت شریک کردند. آلمان در آن دوره کشوری است که راه را نشان میدهد. همه منتظر انقلاب در آلمان هستند. انقلاب یا ضد انقلاب در آلمان آینده اروپای مرکزی را رقم میزند. همه میخواهند بدانند برای پیروزی انقلاب سوسیالیستی و رسیدن به همان نتیجه ای که بُلشویکها در شوروی به آن رسیدند، برای کسب قدرت سیاسی، از کجا باید شروع کرد؟ شکست انقلاب آلمان برای این جریان شکست روش ها و سنت های بلشویکی در سازمان دادن انقلاب سوسیالیستی ابتدا در آلمان و سپس در سایر کشورهای اروپایی بود، بی جهت نیست همانطور که گفته شد نقد انترناسیونال ٢ از طرف این جریان "رادیکالیسم چپ" به بهانه ای برای نقد بلشویسم تبدیل میشود.

لنین در همانجا دررابطه با روش‌های سبک کاری این جریان میگوید: "اینها میگویند ما باید سندیکاهائی را درست بکنیم که یکی از شرطهای عضویت در این سندیکاها پذیرش شوروی به عنوان یک قدرت سوسیالیستی در دنیا باشد." میگوید" شما یا کارگر را نمی شناسید یا اصلا ًنمی دانید سیستم فکر مردم چگونه است. کارگر آلمان چرا برای اینکه به حق اش برسد، مطالباتش را به کرسی بنشاند و بورژوازی آلمان را سرنگون کند، ابتدا باید شوروی را قبول داشته باشد؟ و درثانی سندیکای شما چرا باید تا این اندازه منزه باشد؟ شما روشنفکرانی هستید که فکر میکنید تشعشعات فکریتان باعث می شود که کارگر منزه کمونیست و سوسیالیست می آید در سندیکای شما متشکل میشود و بعد هم زمانی قدرت را میگیرد ومثل بُلشویکها قهرمانانه بورژوازی را سرنگون میکند. درحالی که بیرون از تشعشعات فکری شما صدها و میلیونها کارگر در این سندیکاهای زرد متشکل شده اند..... هرجائی که ده نفر کارگر متشکل شدند شمای کمونیست باید بروید آنجا و کارگر را متوجه منافع اش بکنید."


 

لنین معتقد است که یکی از مشکلات محفل فرانکفورتی ها این است که انتقال از فعالیت علنی به فعالیت مخفی را نفهمیدند و به توضیح ضرورت وجود یک حزب محکم مخفی و متمرکز با فعالیت وسیع توده‌ای مییپردازد و می گوید که "مطلوب ترین شرایط برای کمونیستها این است که ضمن داشتن یک حزب مخفی با رهبران شناخته شده، آدمهائی را داشته باشند که در پارلمان بورژوائی از این حزب مخفی حمایت میکنند و حرفش را میزنند. حتی اگر رسماً نمی گویند که عضو این حزب هستند ولی سیاستهای این حزب را حمایت میکنند. شرکت در پارلمان و سندیکاهای موجود کارگری اتفاقاً بخش اصلی از دادن خودآگاهی طبقاتی به طبقه کارگر است. بروید میان مردم و ارگانهای توده ای را سازمان بدهید و رهبران را با حزب بیاورید، اتحادیه، پارلمان، سندیکا، انجمن ها، محلات، کارخانجات و همه جا مردم را حول سیاستهای درستی که به درستیشان باور دارید متشکل کنید و بگذارید مردم خودشان درستی سیاستهای انترناسیونال سوم و بُلشویسم را تجربه کنند."

از ۱۹۲۷ به بعد بتدریج " رادیکالیسم چپ" در کنار "ترتسکیسم" به بستر اصلی نقد سیاستهای شوروی تحت رهبری استالین تبدیل میشود. "ترتسکیسم" به دلیل اشتراکش در بنیادی ترین سیاستهای اقتصادی و اجتماعیش با استالین از شانس چندانی برخوردار نیست، "رادیکالیسم چپ" اما به بستر اصلی "کمونیسم" بعد از شکست انقلاب اکتبر که به بلوک شرق وابسته نیست تبدیل میشود، بستری که کل دستاوردهای لنینیسم را که منجر به پیروزی انقلاب اکتبر گشت را کنار میگذارد.

حزب انقلابیون حرفه ای در بهترین حالت تبدیل به محافل آکادمیستی و یا در شکل "رادیکالش" به خانه های تیمی میشود. کمونیسم تبدیل به حریم انقلابیونی میشود که کسی از حرفشان حالی نمی شود. مارکس از رهبر انقلابی طبقه کارگر به فیلسوفی که هنرش کشف ماتریالیسم دیالکتیک بوده است تبدیل میشود. کمونیست ها از انسان های خطرناکی که هر کجا سروکله شان پیدا می‌شود مردم را متحد و مبارزه را سازمان میدهند، به انسان های مریخی که ربطی به جامعه ندارند وامرشان تنها "محفل" و "تیم" و "سازمان" خود است تبدیل میشوند. منشویسم جای بلشویسم را میگیرد، رهبر کارگری جایش را با چه گوارا عوض میکند، در ایران "ماهی سیاه کوچولو" جای "چه باید کرد" را میگیرد. کمونیسم همه چیز است جز ابزاراتحاد ، آگاهی و تشکل طبقه کارگر. طبقه کارگر از سال های ۱۹۳۰ به بعد محروم ازمارکسیسم و لنینیسم، محروم از احزاب انقلابی و کمونیست خود، محروم از کمونیست هایی که قدم به قدم در مبارزه شان راه پیروزی را نشان دهند، محروم از سیاست کمونیستی، در بهترین حالت، خود را در احزاب بجا مانده از انترناسیونال ٢، احزاب سوسیال دمکرات موجود ویا اتحادیه های وابسته به آن‌ها و احزاب متعدد بورژوایی می يابد.

 

گفتیم که از فاصله دور دو واقعیت کمونیسم و طبقه کارگر بهم متصل هستند، از نزدیک اما دو واقعیت به موازات و نه لزوماً متصل بهم را میبینیم. تا اینجا کوتاه به مختصات سیاسی و سبک کاری آن جریان مسخ شده ای که ربطی به طبقه کارگر ندارد پرداختیم، جریانی که ردپایش را در تاریخ فعالیت ۳۰ ساله خودمان هم میبینیم. اشاره کوتاهی هم به مبانی فلسفی این جریان اما لازم است:

 

۲. این جریان به لحاط فلسفی بیشتر با فویرباخ تداعی میشود تا مارکس:

انقلاب فرانسه (۱۷۹۹ تا ۱۷۸۹ ) فراخوان انقلاب و تحول در کل اروپا بود. انقلاب فرانسه بانی تحرک فلسفی که منجر به انقلابات سیاسی سالهای ۱۸۴۸ آلمان شد بود، تحرک و نقد فلسفی که پایانش سربلند کردن مارکسیسم بعنوان نقد طبقه کارگر به نظم بورژوایی بود. طبقه متوسط و بورژوازی مدعی قدرت با فیلسوفانی چون هگل، فویرباخ، شتیرنر، باور، شتراوس، کانت و گوته و غیره راه را برای نقد مارکسیستی هموار کردند. از سالهای ۱۸۰۰ جنبش فلسفی عظیمی در آلمان شکل میگیرید که هگل تنها یکی از قله‌های آن است.

با به قدرت رسیدن فردریش ویلهلم ۴ در سالهای ۱۸۴۰ عملا امکان مناظره و بحث سیاسی و فلسفی علنی به علت حاکمیت دیکتاتوری مطلق غیر ممکن میشود، منقدین و فیلسوفان وقت مجبور می‌شوند در قالب" مذهب" مباحث سیاسی و فلسفی خود را دنبال کنند. سوال اینکه چه چیز مبنایی اصلی آغاز مسیحیت است؟ به موضوع اصلیی جدل تبدیل میشود: "خودآگاهی" ، "ایده" یا "موجودیت" و "جسم" و "جامعه" ؟ این آغار نقد فلسفه هگل بود که در کنار "دیالکتیک" خود بشدت مذهبی و ایدآلیست است. این سرآغار قبول دیالکتیک هگل و رد "خدای" مجرد اش بعنوان "ایده" مجرد است. در جدل میان " ایده" و "جسم مجرد" سؤال به اینجا میرسد که تاریخ بشری را چه چیز رقم میزند؟ "ایده" یا "واقعیت"؟ این "ایده" است که واقعیت را شکل میدهد یا بلعکس این "واقعیت" است که ایده و خودآگاهی را میسازد؟ جامعه و زندگی اجتماعی انسان مبنای تحولات اجتماعی، سیاسی، فکری و اقتصادی است یا نظر و ایده مبنایی تحولات اجتماعی و اقتصادی هستند؟ وارد شدن به این جدل فلسفی و جواب درست به آن سرآغاز شکل گرفتن آنچیزی است که بعدها بنام مارکسیسم شناخته شد.

 

یکی از طرفداران اصلی این تز که " ایده" واقعیت را شکل میدهد شتیرنر بود که بقول انگلس پیغمبر آنارشیسم است. بعدها باکونین تز "ایده و خودآگاهی" او را با تز "برترین ها" تکمیل میکند و آنرا به "خودآگاهی برترین ها" ارتقا میدهد. این یکی از پایه‌ های فلسفی تحرک سیاسی طبقه متوسط سالهای ۱۸۴۵ است که رد پایش را ما بعدها در تیوری های چریکی صده ۲۰ میبینیم.

 

فویرباخ با تأکید بر ماتریالیسم و یا "جسم" پایه‌های مذهبی فلسفه هگل را کنار میزند، در مقابل این سؤال که تاریخ بشری را چه چیز رقم میزند؟ "ایده" یا "واقعیت"؟ این "ایده" است که واقعیت را شکل میدهد یا بلعکس این "واقعیت" است که ایده و خودآگاهی را میسازد؟ جامعه و زندگی اجتماعی انسان را کلاً فراموش میکند. فویرباخ ایدآلیسم را کنار میگذارد و بجایی" قدرت مطلق الهی" هگل "انسان مجرد" را میگذارد، انسان مجردی که زندگیش، تکاملش، تحرکش و فعل و انفعالات سیاسی و اجتماعی و اقتصادییش ربطی به جامعه‌ای که در آن زندگی میکند ندارند ، انسان فویرباخ پا بر جامعه و تحولات اجتماعی، سیاسی، فکری و اقتصادی انسان ندارد. انگلس در " لودویک فویرباخ و پایان فلسفه کلایسک آلمان" میگوید فویرباخ هگل را نقد نمیکند او را ایگنور و کنار میگذارد، بهمین جهت "قدرت مطلق الهی" هگل جای خود را به "انسان مجرد" فویرباخ میدهد. انگلس در این رابطه همانجا میگوید: "(فویرباخ) در فرم واقع‌گرا است، او انسان را میبیند، اما از جهان، جهانی که این انسان در آن زندگی میکند، اکیدا اثری نیست، به این ترتیب انسان نزد او چیزی بیش از انسان مجرد باقی نمیماند"

این مارکس است که پایه‌های فلسفی و سیاسی و اجتماعی هگل را نقد میکند و انسان را از زندان تجرید فویرباخ آزاد میکند. مارکس پایش بر‌شانه های هگل و فویرباخ است.

 

در سیستم فلسفی فویرباخ ، انسان مجرد همه کار است و مستقل از شرایط تاریخی و اجتماعی‌اش میتواند تاریخ را رقم بزند، خدا و الاهیات جایشان را به انسان مجرد و تمایلات و اخلاقش میدهند. این آن سیستم فلسفی است که کمونیسم پس از شکست انقلاب اکتبر ۱۹۱۸ آلمان خود را با آن تعریف میکند. این "کمونیسم" احتیاجی به طبقه کارگر ندارد، این کمونیسم میتواند امروز در جهان مجرد خود انقلاب کند، کسی را خلع یا ید کند و ردپایی در جهان واقعی هم از خود بجا نگذارد، این هم بخش از آن تاریخ غم انگیزی است که با نگاهی دقیق به فاصله میان این دو واقعیتی که بالا به آنها اشاره کردم، متوجه آن می‌شویم.

 

با این مقدمه نه چندان کوتاه نگاهی به تاریخ سیاسی کمونیسم در ۳۰ سال گذشته بیاندازیم. نقطه شروع ادامه بحث از طرف من پیشروترین جریانی است که بیشترین پیشروی را در اتصال آن ۲ واقعیت اجتماعی بهم همین تاریخ ۳۰ ساله داشته است: از حزب کمونیست ایران تا حزب کمونیست کارگری – حکمتیست، بر مبنای مباحثات منصور حکمت و بعداً کورش مدرسی که احزاب و تحرکات متعددی را به دنبال خود آوردند:

 

 

تاریخ ۳۰ ساله فعالیت ما وصل کردن آن ۲ واقعیت اجتماعی بهم: طبقه کارگر و کمونیسم

 

۱. تاسیس حزب کمونیست ایران:

- تا پیش‌از ۳۰ خرداد ۶۰ تشکیل حزب کمونیست ایران برای منصور حکمت فاکتوری است که از طریق آن طبقه کارگر میتواند دعواهای درونی رژیم را به نفع خود فیصله دهد و در این پروسه حزب سیاسی خود را ایجاد کند. در این رابطهاتحاد مبارزان کمونیست بیانیه ای بنام "بیانیه ۲۸ خرداد" میدهد که نویسنده آن منصور حکمت است.

 

- پس از ۳۰ خرداد و آغار سکوب قهر آمیز انقلاب از طرف رژیم اسلامی، صورت مسله برای تاسیس حزب تغییر میکند. چرا که بقول منصور حکمت شرایط سکون نسبی جدیدی بوجود آمده است. او در نوشته خود بنام "درباره تاکتيکهاى ما در شرايط کنونى " در بهمن ۱۳۶۰ میگوید: " اسنتاجات عملى ما، از مبانى تاکتيکى اصولى بيانيه ٢٨ خرداد در آن بيانيه متکى بر تصويرى از سير محتمل اوضاع بود. بقاى بحران در بالا و گشوده ماندن عملى مسأله قدرت در سطح جامعه براى مدت معيّنى که به جنبش توده‌اى و کارگرى امکان ابراز وجود بدهد، يکى از مفروضاتى بود که استنتاجات عملى ما در بيانيه ٢٨ خرداد بر آن متکى بود. بند ٧ همان بيانيه نقش تعيين کننده تاکتيکهاى ما را در ميان‌مدت، در شرايطى که حرکت توده‌اى که در آن زمان زمينه‌هاى مساعدى براى شکل‌گيرى داشت، عملا بوقوع نپيوندد، مورد بحث قرار داده بود. امروز روشن است که اولا به دلايل مختلف که فوقا مورد بحث قرار گرفت، بحران در "بالا" با سرعت بيشترى از حدّت و شدّت افتاد و ثانيا، عدم آمادگى تاکتيکى– تشکيلاتى ما عملا امکان استفاده از شرايط موجود در کوتاه مدت را براى اتخاذ استنتاجات عملى و نسبتا فورى بيانيه ٢٨ خرداد از ما سلب نمود. نزديک کردن پرولتاريا به قدرت سياسى با اتکاء به ارگانهاى قدرت توده‌اى و تحت پرچم برنامه مستقل خويش (مبانى و اهداف تاکتيکى عمومى‌تر بيانيه ٢٨ خرداد) امروز بايد عملا و در شرايط متفاوتى در دستور ما قرار گيرد. از اين نظر تفاوت اصلى در اين است که عجالتا مسأله قدرت – به اعتبار تخاصمات درونى رژيم – گشوده نيست، و پرولتارياى انقلانى ناگزير است اولا نزديکى به قدرت سياسى را اساسا از زاويه تلاش مثبت و مستقل خود براى سرنگونى رژيم در دستور قرار دهد. به عبارت ديگر گشودن مسأله قدرت سياسى در سطح جامعه، با تخفيف بحران در بالا (هر چند موقت و سطحى باشد) از يک وضعيّت عينى و بالفعل (اواخر خرداد و اوائل تير) به يک هدف تاکتيکى مبارزه پرولتاريا، که بايد به آن دست يافت، تبديل شده است. ثانيا، اَشکال عملى مبارزه ما براى تحقق اهداف بيانيه ٢٨ خرداد در شرايط حاضر نميتواند با شرايط پس از ٢٨ خرداد يکسان باشد. اگر در اوج رقابتهاى درونى بورژوازى، اتخاذ سريع گامهاى عملى در عالى‌ترين و سياسى‌ترين و نهائى‌ترين شکل ممکن دخالت سياسى طبقه و با اتکا بر ارگانهاى قدرت توده‌اى در يک جدال بالفعل و موجود بر سر قدرت سياسى بود که طبقه کارگر در آن شخص ثالث محسوب ميشد، امروز بحث بر سر از سر گرفتن اين جدال، در شرايط سکون نسبى و مضمحل شدن يکى از طرفين تخاصم قبلى، و بالفعل کردن آن توسط نيروى خود طبقه است." تأکید از من

 

در همین رابطه در همانجا در مورد ساختن آلترناتیو در این شرایط جدید میگوید: "چهارچوب و جهت عمومى تاکتيکهاى خاص ما در دوره حاضر (بعبارت ديگر مشىِ تاکتيکى ما در دوره‌اى که ناظر به احتضار جمهورى اسلامى است) بعقيده من "ساختن آلترناتيو برنامه‌اى، سياسى و تشکيلاتى پرولتارياى انقلابى در قبال قدرت سياسى" است.

 

"ساختن آلترناتيو" به اين منظور است تا بر اين امر تأکيد گذارد که اين آلترناتيو نه فقط يک موجوديت "برنامه‌اى" بلکه موجوديتى "برنامه‌اى، سياسى و تشکيلاتى" در سطح طبقه کارگر است. و نيز اينکه پروسه دستيابى به اين هدف نه فقط بر محور تبليغ و ترويج برنامه و تاکتيکهاى ما، بلکه بر اقدامات گسترده و در عين حال معيّن و مشخصى در زمينه سازماندهى (حزبى و غيرحزبى) پرولتاريا نيز متکى است. بعبارت ديگر غرض از اين آلترناتيو، يک کميته و مجمع و شوراى فوق توده‌ها، چون "شوراى ملى مقاومت" (منتهى با برنامه‌اى کمونيستى) نيست که توده‌ها را به "حمايت" از خود و برنامه خود و به مبارزه براى "روى کار آمدن" خود فرا خواند. کاملا برعکس، وقتى ما از ساختن آلترناتيو پرولتارياى انقلابى سخن ميگوييم، نه صِرفا از يک آلترناتيو حزبى، نه صِرفا از يک آلترناتيو برنامه‌اى، بلکه از يک آلترناتيو طبقاتى سخن ميگوييم، از ساختن يک نيروى سازمانيافته سياسى در سطح طبقه کارگر متشکل از نيروى بخشى از خود طبقه – فعالترين و آگاه‌ترين بخش آن - سخن ميگوييم که نه فقط توده طبقه را به برنامه، تاکتيکها و اَشکال مبارزاتى خويش فرا ميخواند، بلکه اين امر را اساسا از طريق سازماندهى توده‌هاى طبقه در ارگانهاى مستقل اِعمال قدرت خويش و از طريق رهبرى عملى آنها در اتخاذ تاکتيکها و اَشکال مبارزاتى پيشنهادى خويش در عرصه‌هاى مختلف به پيش ميبرد." تأکید از من

 

تأکید منصور حکمت اینجا بر"سازماندهی حزبی و غیر حزبی" و"یک نیروی سازمانیافته سیاسی در سطح طبقه کارگر" و نقش رهبران کارگری در شکل دادن به این آلترناتیو در کنار بحث‌های سیاسی برنامه‌ای هستند.

 

این را در ادامه و روشنتر تأکید میکند: " مبارزه، از نظر تبليغ، ترويج و سازماندهى، بايد در دو زمينه حزبى و غيرحزبى–توده‌اى به پيش رَوَد. آلترناتيو نه يک آلترناتيو حزبى (سازمانى) جُدا از طبقه است که صرفا به اتکاء نيروى اعضاء و هواداران سازمانى طرح و ساخته شود (روش چريکى) و نه برنامه زُعَماى سياسى است که از بالا ارائه شود تا توده‌هاى غيرمتشکل از پايين آماده پذيرش آن شوند. آلترناتيو ما يک جنبش سياسى است، متکى بر قدرت رهبران و توده‌هاى طبقه که هم در تشکل حزبى و هم در تشکلهاى غيرحزبى و توده‌اى سازمان يافته و در جهت برنامه و تاکتيکهاى انقلابى پرولترى دست به مبارزه ميزنند. مبارزه‌اى براى ساختن آلترناتيو در دو بُعد حزبى و غيرحزبى که از نظر تحليلى متمايز و از نظر عملى در ارتباط تنگاتنگ با يکديگر هستند بايد به پيش رود:

الف: ايجاد و بسط نفوذ حزب کمونيست ايران، امروز صَرف نظر از جايگاه برنامه‌اى آن از فوريّت عملى و تاکتيکى نيز برخوردار شده است. يک رکن تفکيک‌ناپذير " ساختن آلترناتيو..." ايجاد حزب کمونيست به منزله ستاد رهبرى سراسرى پرولتاريا است. مبارزه براى حزب، منحصر به مبارزه براى وحدت "مارکسيست-لنينيست‌ها" حول برنامه مارکسيسم انقلابى نيست، بلکه يک جزء اساسى آن را جلب بخش قابل ملاحظه‌اى از پيشروان و رهبران عملى جنبش کارگرى به مبارزه حزبى، سازماندهى کمونيستى آنها و بسط رهبرى جنبش کمونيستى بر بخش مؤثرى از جنبش طبقه کارگر تشکيل ميدهد.

ب: آلترناتيو پرولتاريا در قبال قدرت سياسى نه صرفا با قرار دادن حزب خود در برابر دولت بورژوايى و احزاب بورژوا، بلکه با قرار دادن حزب ارگانهاى توده‌اى طبقه و مبارزه واقعا موجود خود (با اَشکال و ارگانهاى ويژه آن) در مقابل حکومت و نيروهاى اپوزيسيون بورژوايى و پراتيک سياسى آنها، عملا و واقعا شکل ميگيرد. پيشبرد مبارزه توده‌اى غيرحزبى طبقه کارگر و تقويت، تحکيم و بسط ارگانها و اَشکال مبارزاتى انقلابى و مستقل پرولترى در جنبش توده‌اى طبقه يک جزء لايتجزاى پروسه ساختن آلترناتيو پرولتارياى انقلابى در قبال قدرت سياسى است. فعاليت تبليغى، ترويجى و تشکيلاتى ما در اين هر دو عرصه بايد همزمان و در پيوند و اتکاء متقابل به يکديگر به پيش بُرده شود." تأکید از من

 

 

او اینجا بطور مشخص از آلترناتیوی صحبت میکند که سیاستا پایش بر برنامه حزب و عملاً پا بر شانه اتحاد رهبران و پیشراون عملی جنبش کارگری حول این سیاست‌ها دارد. از همین جا پروسه تاسیس حزب کمونیست و یا فراخوان دادن کنگره مؤسس آن باید کنگره مقدماتی با شرکت رهبران کارگری باشد: " مبارزه براى ساختن آلترناتيو به معناى اخص: ۱- در بُعد حزبى و سوسياليستى مبارزه:

١) تثبيت برنامه مارکسيسم انقلابى در جنبش کمونيستى / پيگيرى انتشار و تبليغ و ترويج برنامه مشترک / جلب نيروهاى هرچه وسيعتر به اين برنامه / نقد آخرين مواضع پوپوليستها (شليک تير خلاص به پوپوليسم)، از قبيل برنامه و مواضع رزم انقلابى و پيکار / تأمين بُعد تشکيلاتى برنامه مشترک و مبارزه در جهت انعقاد کنگره سراسرى مقدماتى جنبش کمونيستى براى تصويب برنامه و ترجيحاً رئوس تاکتيکهاى حزبى و نقشه عملى تدارک کنگره اول حزبى / تلاش در رفع شکاف و اختلافات تاکتيکى احتمالى با کومه‌له و بر مبناى وحدت برنامه‌اى و تاکتيکى، تلاش در هماهنگى کامل تشکيلاتى تا قبل از انعقاد کنگره وحدت مارکسيسم انقلابى / تشديد مبارزه ايدئولوژيک براى رفع موانع پوپوليستى و رويزيونيستى تثبيت برنامه

 

٢) نقد علنى و گسترده سبکِ کار پوپوليستى و تدوين اصول کار تشکيلاتى کمونيستى / تلاش در متّکى کردن نيروهاى برنامه مشترک به سبک کار اصولى کمونيستى.

٣) برخورد به برنامه و تاکتيکهاى رويزيونيسم جاندار اقليت، راه کارگر و سه‌جهانى‌ها.

٤) جلب کارگران پيشرو و رهبران عملى جنبش کارگرى به برنامه مارکسيسم انقلابى و به تشکيلات کمونيستى (ا.م.ک. و يا با رشد برنامه مشترک به بستر تشکيلاتى آن).

٥) سازماندهى کمونيستى کارگران پيشرو در کميته‌هاى کارخانجات و محلات و تقويت و تحکيم موقعيّت کميته‌هاى کمونيستى ا.م.ک. تبديل اين کميته‌ها به اَرکان واقعى تشکيلات، از طريق تمرکز انرژى، اختصاص امکانات و پيگيرى در تحقق سبکِ کار جديد.

٦) تبليغ و ترويج وسيع و پيگير برنامه مارکسيسم انقلابى (برنامه ا.م.ک. يا برنامه مشترک در صورت انتشار آن) در ميان کارگران پيشرو در تقابل با کليه برنامه‌ها و پلاتفرمهاى غيرکمونيستى.

٧) نقد نيروهاى خرده‌بورژوا–راديکال بمنظور جلب کارگران پيشرو متمايل به آنان، به م.ل. ما. " همانجا- تأکیدات از من

 

او از کنگره سراسری مقدماتی صحبت میکند که ملزومات ایجاد حزب را باید فراهم کند. مبارزه سیاسی علیه باقیمانده های پوپولیسم، نقد سبک کار پوپولیستی و تأکید بر سبک کار کمونیستی، که خود این چشمه هایی از مباحث کمونیسم کارگری آینده هستند، و جلب پیشروان کارگری و ایجاد تشکیلات های کارگری از جانب این رهبران کارگری. همه این‌ها پیش شرط های تاسیس حزب کمونیست ایران هستند!

او همین نکات را در تیرماه ۱۳۶۱ در مصاحبه با کارگر کمونیست تأکید میکند: "کارگر کمونيست: مساله‌اى که حتما براى بعضى بى پاسخ است اين است که رابطه و پيوند اين جنبش کمونيستى و اين جريان حزبى با طبقه چه ميشود... آيا اگر اين نيروها گرد هم آيند و آرايش حزبى به خود بگيرند حق دارند نام خود را حزب بگذارند؟

منصور حکمت: فکر ميکنم قبلا تقريبا به اين پاسخ دادم. کنگره موسس يا مقدماتى نميتواند کنگره‌اى واقعا حزبى باشد، بى آنکه بتواند بخشى معينى از جنبش کارگرى، يعنى پيشتازترين بخش آن در شرايط کنونى را نمايندگى کند. کومه‌له، ا.م.ک و کميته هماهنگ کننده وظيفه اصلى خود را سوق دادن نيروها به سمت جنبش کارگرى ميدانند و همانطور که گفتم از نقطه شروع مناسب و دستاوردهاى اوليه و قابل اتکايى در اين زمينه برخوداريم. اما مجددا تاکيد ميکنم که نميتوان ابتدا بطور ضمنى به يک حزب طبقاتى با نفوذ تبديل شد و سپس حزب را تشکيل داد. اين يک رؤياى اکونوميستى است. آرايش حزبى به خود گرفتن، به مثابه يک حزب منضبط، فعال و با برنامه و تاکتيک و شيوه‌هاى اصولى به سراغ جنبش کارگرى رفتن، اينها همه شرط آن پيوند عميقى است که هر حزب کمونيست واقعى به آن نياز دارد. هيچ حزب کمونيستى از همان روز تشکيل، در قدرتمندترين حالت خود نيست، اکثر کارگران را با خود ندارد. حزب کمونيست نيز سير رشد و تحکيم خود را دارد. سؤالى که جلوى ماست اين است که آيا ما در صورت پيشرفت مطابق برنامه فعاليتمان در آينده نزديک، در صورت موفقيت کميته هماهنگ کننده کومه‌له و ا.م.ک در وظايفى که بر عهده گرفته‌اند و در صورتى که بتوانيم خصوصيات عميقا متفاوت فعاليت کمونيستى پس از انتشار برنامه را براى رفقاى خود و نيروهاى طرفدار برنامه حزب بطور کلى به درستى روشن کنيم، در صورت تحقق همه اينها، از مواد اوليه و شرايط لازم براى تشکيل يک کنگره مقدماتى يا موسس حزبى برخوردار خواهيم بود يا خير؟ به نظر من پاسخ مثبت است. آينده اين را نشان خواهد داد.

اما درباره اينکه آيا اگر همين نيروهاى موجود هم اکنون گرد آيند و وحدت کنند ميتوانند نام حزب بر خود بگذارند يا نه، نظر من اين است که آرى. هر کس ميتواند گرد آيد و نام حزب بر خود بگذارد. اما در چنين صورتى اين حزبِ ديگرى خواهد بود، حزبى ضعيف، دچار تناقضات و نقطه ضعف‌هاى تعيين کننده، با آينده‌اى مبهم، بدون خط مشى تاکتيکى و تشکيلاتى روشن و عاجز از رشد و تحکيم خود. طبعا ما اين را نميخواهيم. " تأکیدات از من

 

دو اتفاق منصور حکمت را به جهت دیگری سوق میدهد: اول تعجیل کومه له در تاسیس حزب و دوم موج شدید سرکوب انقلاب از طرف جمهوری اسلامی که رهبر کمونیستی چون منصور حکمت را وا میدارد تا امکانی برای جمع شدن و دفاع از خود به این نیروهای کمونیست و چپ بدهد. ما ۷ ماه بعد از این مصاحبه کلاً با روشی دیگر یا نگرشی دیگر در امر تاسیس حزب کمونیست ایران روبرو میشویم. در بهمن ۱۳۶۱ در نوشته مشترکی بنام "حزب کمونیست ایران در گرو چیست" میگوید:

"حزب بايد ارگان مبارزه مستمر و وقفه ناپذير به شيوه کمونيستى و براى اهداف کمونيستى باشد. اين روشها بايد بر فعاليت حزب ناظر باشند. اما اين چگونه تامين ميشود؟ آيا ما بايد منتظر باشيم تا تک تک سازمانها، گروهها و محافل طرفدار برنامه حزب کمونيست اولا نقد پرولترى روش و سبک کار پوپوليستى را بپذيرند و ثانيا، هر يک پراتيک گسترده‌اى را بر مبناى روشهاى جديد آغاز کند و به ثمر برساند، تا دست به تشکيل حزب بزنيم؟ آيا منظور از تثبيت روشهاى عملى کمونيستى، پياده شدن و جا افتادن آن در کليه سازمانها و گروهها و در کليه سطوح کار عملى است، و تا اين حاصل نشود حزبى در کار نخواهد بود؟ پاسخ منفى است. ما حتى براى تثبيت روشهاى پرولترى در مقياس وسيع در درون جنبش به وجود حزب کمونيست ايران نياز داريم. حزب خود لازمه تصحيح پراتيک ما در سطح وسيع است. پس وقتى ما از "تثبيت" اين روشهاى مستقل سخن ميگوئيم، مساله ديگرى را در نظر داريم. همانطور که گفتيم آنچه يک حزب را حزب ميکند و حزب نگاه ميدارد طول و عرض ارگانهاى آن، کميت نفوذ آن، تعداد اعضاى آن و غيره نيست. بقاى حزب انعکاس وجود اهداف، برنامه و سنتها و روشهاى عملى پايدار حزب در حزب است. مادام که اين اهداف و روشها زنده‌اند و جريان دارند، حزب وجود دارد و هرگاه نقض شوند و از ميان بروند حزب گسسته و متلاشى ميشود. اما اين اهداف و روشها چگونه حفظ مى شوند؟ برنامه و مصوبات رسمى سازمانها و احزاب کمونيست تبلور پايدار اين اهداف و موازين هستند. هر که به حزب ميپيوندد، با درک و پذيرش اين مصوبات به عنصرى حزبى بدل ميشود و سلول تازه‌اى را درخدمت همان اهداف و روشها ميسازد. حزب از اين طريق خود را تداوم ميبخشد و گسترش ميدهد. اما اگر در مورد مسائل نظرى و يرنامه‌اى، متون مصوب نقش بسيار مهمى در استوارى و پايدارى حزب ايفا ميکنند، در زمينه روشهاى عملى و موازين جا افتاده کار حزبى، روابط تعريف شده و جا افتاده درون حزبى و پراتيک عملى حزب که به اين موازين و روشها خصلت سنتهاى تثبيت شده ميبخشد نقش تعيين کننده‌اى دارند. با همين درجه از اهميت، وجود کادرهاى حزبى است که مسلط به سبک کار کمونيستى هستند؛ کادرهائى که حاملين و حافظين زنده سنتهاى انقلابى کار کمونيستى هستند" تأکیدات از من

 

اینجا " کادرهای کمونیست" جای رهبران کارگری که قبلاً قرار بود جلب و جذبشان پیش‌ فرض تاسیس حزب باشند را میگیرند. در ادامه همین نوشته میخوانیم که:

" ما وارث روشهاى رويزيونيستى هستيم، و نه تنها بطور طبيعى در متن روابط کمونيستى قرار نگرفته‌ايم، نه تنها در پراتيک حزبى اين شيوه‌ها را بطور مستمر نميآموزيم، بلکه بايد با سلاح نقد مناسبات و سبک کار موجود اين روابط و موازين را نيز احياء کنيم. پس در امر تثبيت و حفظ روشهاى عملى کمونيستى در بدو تشکيل حزب کمونيست توجه ما بناگزير بايد اساسا بر عامل زنده، بر کادرهاى کمونيست متمرکز شود ما بايد اين حلقه را در دست بگيريم، زيرا کادرها تنها اهرم واقعى ما براى تثبيت و تحکيم روشهاى کمونيستى در حزب کمونيست ايران خواهند بود. تثبيت روشهاى عملى کمونيستى نيز در مقطع کنونى براى ما معنائى جز تثبيت آنها در ميان کادرهاى کمونيستى که بايد امروز ستون فقرات حزب را تشکيل دهند و ضامن ادامه کارى و استوارى حزب بر موازين عملى بلشويکى باشند، ندارد."

و بیشتر از این قدرت سیاسی و نظری این کادرهای کمونیست ضامن موفقیت حزب معرفی می‌شود، اینجا نه سخنی از طبقه کارگر و نه رهبران و پیشروان آن است. پدیده مجرد "کادرهای کمونیست" جای همه چیز را میگیرد :

" ما بايد اين حلقه را در دست بگيريم، زيرا کادرها تنها اهرم واقعى ما براى تثبيت و تحکيم روشهاى کمونيستى در حزب کمونيست ايران خواهند بود. تثبيت روشهاى عملى کمونيستى نيز در مقطع کنونى براى ما معنائى جز تثبيت آنها در ميان کادرهاى کمونيستى که بايد امروز ستون فقرات حزب را تشکيل دهند و ضامن ادامه کارى و استوارى حزب بر موازين عملى بلشويکى باشند، ندارد. استوارى حزب ما بر نظرات و روشهاى کمونيستى امروز در گام اول تنها با گردآورى و متشکل کردن آن کادرهائى تامين ميشود که بر اين نظرات و روشها متکى باشند، ،کادرهائى که اهميت تفکيک و تمايز نظرى و عملى از خرده بورژوازى را عميقا درک کرده باشند. انقلابيگرى محدود خرده بورژوائى را بدور افکنده باشند و مبارزه‌اى همه جانبه عليه سرمايه دارى و همه ظواهر آن را امر دائمى خود بدانند، کادرهائى که از زاويه منافع و مصالح جنبش جهانى پرولتاريا حرکت کنند و کليه اهداف ملى- دمکراتيک را از زاويه اين منافع و اهداف مستقل طبقاتى بنگرند، کادرهائى که انقلابيگرى خود را نه از دمکراسى و جنبش دمکراتيک، بلکه از سوسياليسم و ضديت با سرمايه دارى استنتاج کنند، کادرهائى که محتواى سياسى- طبقاتى خرده بورژوايى سبک کار پوپوليستى را درک کنند، به شکست محتوم اين روشها و سبک کار عميقا معتقد شده باشند و لذا تحت هيچ شرايطى به اين سبک کار تسليم نشوند و تمکين نکنند... کادرهائى که به اين ترتيب به ساختن يک حزب کمونيست با کيفيتى نوين و با پراتيکى کاملا متمايز با پراتيک تاکنونى جنبش ما کمر بسته باشند. پس به اعتقاد ما از نظر عملى و اجرائى براى تشکيل حزب کمونيست بايد از مساله کادرها آغاز کرد.

......................

تز محورى بحث ما اين بود که گره اصلى کار حزب امروز مساله تثبيت اصول عملى فعاليت کمونيستى است و اين گره بدست کادرهاى متعهد و مسلط به اهداف و روشهاى مستقل کمونيستى باز ميشود. همين ميتواند نقطه عزيمت ما در تعيين پروسه عملى تشکيل کنگره موءسس حزب کمونيست باشد. اين کادرها بايد گرد آيند و با توجه به وحدت نظر موجود تحت پرچم برنامه حزب کمونيست، در درک جامع و نقد عميقى از سبک کار پوپوليستى و آلترناتيو کمونيستى در عرصه‌هاى مختلف فعاليت عملى نيز به وحدت نظر برسند. حزب بايد به اتکاء به اين کادرها ستون فقرات و استخوان بندى اوليه خود را بوجود آورد و سپس تمام انرژى و توان سازمانها، محافل و عناصر مدافع برنامه حزب کمونيست را حول اين استخوانبندى مقاوم و استوار سازماندهى نمايد. تنها به اين طريق ويژگيها و محدويتهاى کنونى جنبش مانعى بر سر راه تشکيل يک حزب کمونيست واقعى ايجاد نخواهد کرد" همانجا- تأکیدات از من

 

این یک عقب نشینی برای جریانی بود که منصور حکمت آن را نمایندگی میکند. فشار کو مه له از طرفی و فشار سرکوب جمهوری اسلامی از طرف دیگر تز کادرها را با درکی مذهبی وغیرمارکسیسی ازنظر من به مبنای تاسیس حزب تبدیل میکند.

سوال ابدا این نیست که آیا یک حزب کمونیستی محتاج کادر هست یا خیر؟ رهبران کارگری کمونیست هم کادرهای یک حزب کمونیستی هستند، مهم زاده شدن مقوله ای بنام کادرها است که ربطی به آن سوخت و سازی که منصور حکمت خود قبلا به آنها اشاره داشت ندارند.

اینجا دیگر بحثی درمورد درجه نفوذ این کادرها در جنبش کارگری، در محل کار و زندگی نیست. کادر بعنوان موجودی مجرد که مستقل از فعل و انفعال طبقه کارگر امکان حیات بعنوان کمونیست را دارد یکبار دیگر متولد میشود. کادرهایی که در فعالیت سیاسی شان فلسفا نه به مارکس که به فویرباخ نزدیکند. کادرهایی که بیشتر به "انسان مجرد" فویرباخ شبیه هستند و به این اعتبار از گنجینه سیاسی و فلسفی بزرگی برای ادامه حیات خود برخوردارند. کادرهایی که خود بعداً نیروی اصلی سانتری می‌شوند که موضوع اصلی نقد جریان کمونیسم کارگری به حزب کمونیست ایران هستند، جریان کادرهایی که یکی از مبانی اصلی تاسیس حزب کمونیست کارگری در شرایط متفاوت دیگری میشوند، کادرهایی که تا مرگ منصور حکمت موضوع نقد همیشگی او باقی میمانند.

 

 

۲. پروسه عقب نشینی طبقه کارگردر جریان سرکوب سال ۶۰

 

- تاسیس حزب کمونیست ایران سنگر عقب نشینی چپ بود. تاسیس حزب در عین حال تحمیل یک عقب نشینی به منصور حکمت و خطش هم بود. تاسیس حزب همراه با مراسم ترحیمش است، مراسمی که تقریباً ۸ سال بطول میانجامد. پروسه عقب نشینی طبقه کارگر اما چه بود؟

- جنگ ایران و عراق بخش بزرگی از مراکز صنعتی را در جنوب مرکز ایران تعطیل کرد، لشکر چند صدهزارنفری از کارگران و خانواده‌هایشان آواره شدند. یدالله خسرو شاهی در خاطراتش در این مورد میگوید:

" کمیته ما قبل از انقلاب به شورای عمومی کارکنان صنعت نفت تبدیل شد و تا اوسط سال ۱۳۶۰ گرداننده تمام امور صنعت نفت بود. در اواسط سال ۱۳۶۰ رژیم اسلامی شورای ما را غیر قانونی و غیر اسلامی اعلام کرد. من رهبر شورای عمومی کارکنان صنعت نفت ایران بودم. حتی پس از انحلال شورا ما هنوز نفوذ زیادی در گرداندن امور نفت داشتیم زیرا رژیم هنوز جسارت آنرا نداشت که ما را بکلی کنار گذارد. اما، بدبختانه جنگ ایران و عراق و نیز عملیات بمب گذاری یکی از گروههای مخالف رژیم بهانه بدست رژیم داد که ترور و اختناق خود را افزایش دهند. رژیم در ابتدا یک گروه مسلح از پاسداران را در پالایشگاه مستقر کرد. پاسداران و اعضای انجمن اسلامی تمام مدت کارگران را آزار و اذیت میکردند. من و برخی دیگر از کارگران با وجود خطر دستگیری هنوز به سر کار میرفتیم. بسته شدن پالایشگاه نفت آبادان بدنبال آغاز جنگ ایران و عراق جنبش کارگران نفت را بشدت تضعیف کرده بود. جنبش ما تقریبا به حالت سکون درآمد. آنچه که ما در طول سالها مبارزه سخت بدست آورده بودیم یک به یک توسط رژیم اسلامی از ما گرفته شد. حقوق ما را ۲۵ درصد کاهش دادند. کار هفتگی به شش روز افزایش یافت و جیره خوار و بار و هزینه رفت و آمد همگی متوقف شدند.............. بعد از رهائی ام من رابطه ام را با گروهی از کارگران برقرار کردم. بد بختانه چند تن از کارگران این گروه دستگیر شدند و رژیم بار دیگر در صدد دستگیری من برآمد. این مسئله فقط چند ماه پس از آزادی من اتفاق افتاد. من یک ماه در شمال ایران مخفی شدم و سپس به پاکستان فرار کردم. "

در این دوره دفاع از خود اساساً استراتژی رسمی گفته نشده میان رهبران کارگری است، استراتژی که ربط مستقیمی به سیاست‌های حزب کمونیست ایران ندارد.

- حزب کمونیست در فضای استصال و سرکوب و تلاش برای حفظ خود در میان فعالین کارگری تشکیل شد. رهبران کارگری آن‌ها که قربانی سرکوب رژیم نشده بودند، عملاً از پروسه و مباحث تاسیس حزب جدا میشوند. حفظ خود و دفاع از معیشت خود مبنای دفاع از خود جنبش کارگری است. تلاشی که متأسفانه در آن ردپایی از حزب کمونیست ایران دیده نمیشود.

 

۳. مباحث درونی حزب کمونیست ایران

همانطور که قبلاً گفته شد پایه اصلی سانتری که مورد تعرض کانون کمونیسم کارگری قرار گرفت همان پایه‌های مادی آن کادرهایی بود که قبلاً حزب کمونیست ایران بر شانه آن‌ها ساخته‌ شد. در این رابطه منصور حکمت در تفاوتهای ما میگوید:

 

"مرکز این حزب، و در واقع از نظر کمی بزرگترین بخش این حزب را همان سنت مارکسیم انقلابی ضد پوپولیست تشکیل میدهد که حزب خود را ساخته شده میبیند و امر اساسی اش را اداره حزب و بعبارتی تشکیلات داری تشکیل میدهد. این جریانی است که نمیتواند پایان موازنه فکری و سیاسی قبلی را ببیند و به رسمیت بشناسد. این را نمیبیند که چهارچوب فکری و سیاسی ضد پوپولیستی با زوال پوپولیسم خود بلا مصرف و ناکافی میشود.از نظر اجتماعی بنظر من خط مرکز برخلاف راست فاقد یک پایه مادی است. این نوع مارکسیسم انقلابی، یعنی جنبش اجتماعی روشنفکران کمونیست دوره اش تمام شده و هر نوع کمونیسم رادیکال و از نظر فکری ارتدوکس تنها بر بنیاد جنبش سوسیالیستی کارگر امکان وجود دارد. این حرف را ما در کنگره زدیم بی آنکه کسی از این مرکز عظیم انتقاد ما و هشدار ما را بخودش بگیرد. بهرحال مرکز امروز همان چپ سابق حزب است که در شرایط جهان امروز حرف بیشتری ندارد، پاسخی به معضلات کمونیسم امروز ندارد و گاه حتی متاسفانه سوالی هم ندارد، چرا که حزبی هست که باید حفظ بشود، رشد بکند، عضو بگیرد و روزنامه منتشر کند و غیره. همانطور که گفتم در حزب کمونیست در کلیه سطوح، در کمیته مرکزی و به پائین، به استثنای شاخه های فعالیت کارگری حزب در داخل ایران، ما این مرکز را بعنوان گرایش اصلی میبینیم." تاکید از من

و یا در " نامه سرگشاده خطاب به رفقای چپ در کردستان" میگوید:

"منظور ما از سانتر در حزب کسی نیست که در اختلاف میان ما و ک.ر وسط را گرفته است، یا سعی کرده اختلافات را تخفیف بدهد و غیره. سانتر برای ما نامی اختصاری، و شاید نه چندان گویا، است برای نوع معینی از سوسیالیسمِ که در این مقطع تاریخی از جدال افقهای کارگری و بورژوائی، و در این دوره تعیین کننده در سرنوشت کمونیسم کارگری، بی افق و بی تفاوت وسط ایستاده است. ما به جنبش روشنفکران مارکسیست میگوئیم سانتر. این جنبش در کل جهان شکست خورده و به انتها رسیده است. روشنفکر مارکسیست و معتقد به سوسیالیسمِ دارد به جانور منقرض شدهای در دنیا تبدیل میشود. اقشار غیر کارگری و بویژه روشنفکرانی که برای دهها سال خمیره و پایگاه اجتماعی سازمانهای رادیکال چپ و مارکسیست را تشکیل میدادند دارند بسرعت با گذشته خود تسویه حساب میکنند و رادیکالیسم و سوسیالیسمِ را به نفع روایات جدیدی از لیبرالیسم و سوسیال دموکراسی کنار میگذارند. اما در سردخانههای احزاب سیاسی چپ متعلق به دوره گذشته، و از جمله در درون حزب کمونیست ایران، این چپ رادیکال روشنفکری در شرایط آزمایشگاهی به بقاء خود ادامه میدهد. دوره این جریان سرآمده و این خود را اساسا دراین واقعیت نشان میدهد که این جریان در هیچیک از سنگربندیهای اساسی امروز میان کارگر و بورژوا و مارکسیسم و ضد مارکسیسم با رغبت حضور ندارد. ... من در این سانتر تمام آن رهبران حزبی را میبینم که با قلــم های غلاف کرده و دهان های بسته، با ور رفتن به تشکیلات ادای فعالیت سیاسی را در میاورند. تمام آن رهبرانی که مارکسیست بودن شان را تنها از عضویت شان در حزب کمونیست میتوان فهمید. من در این سانتر تمام آن کادرهائی را میبینم که با تمام اندوخته فکری و سیاسی که مارکسیسم در اختیارشان گذاشته است، با تمام آمادگی که کارگر برای سازمان یافتن و جنگیدن دارد و با تمام عرصههائی که برای بروز توانائیها و خلاقیتهای مبارزین کمونیست وجود دارد، در مقابل ابتدائیترین نیازهای سازمانگرانه، تبلیغی، ترویجی زانو میزنند و از "بالا" استمداد میطلــبند. من در این سانتر تمام کسانی را میبینم که به عقب ماندگی سیاسی و فکری و اخلاقی رضایت دادهاند، تمام کسانی که کمونیستند بی آنکه متحول کننده هر محیطی باشند که در آن پای میگذارند، تمام کسانی که اعتماد به نفس و اعتماد به امر خود را در برابر نق نق گرایشات اجتماعی دیگر از دست دادهاند، و تمام کسانی که این وضع را میبینند و تکان نمیخورند. این وضعیت خطای این افراد و این حرفها ادعانامهای علیه شخصیت فردی آنها نیست. جنبش اجتماعیای که اینها را تا اینجا آورده است به پایان عمر خود رسیده است " تاکیدات از من


 

۳. تاسیس حزب کمونیست کارگری

هدف مباحث کمونیسم کارگری در یک کلام بازگردان سر یک تحرک کمونیستی به جایی بو که تاسیس حزب کمونیست ایران آنرا متوقف کرد. تحزب کمونیستی طبقه کارگر و متصل کردن همان ۲ واقعیت اجتماعی بالا بهم. در این رابطه توصیه میکنم به بحث ارزشمند کورش مدرسی بنام "حزب کمونیست کارگری؛ جریانات و تناقضات درونی" مراجعه کنید.

سال ۱۳۷۰ (نوامبر ۹۱) حزب کمونیست کارگری ایران تاسیس میشود. یک فاکتور سبب شد تا تاسیس این حزب هم با آن اهدافی که مباحث کمونیسم کارگری بر آن‌ها تأکید داشتند سوار نباشد: اوضاع جهانی و شکست بلوک شرق.

کورش درهمان نوشته بالا در این رابطه میگوید: "سوالی که در مقابل ما قرار گرفت این بود که باید دوباره با این توده "سانتر" برویم و حزب کمونیست کارگری را تشکیل دهیم؟. اینجا هم در کانون کمونیسم کارگری اتفاق نظر نبود. تصور من این بود که "سوار کردن" مجدد این سنت ما را به همین جا که هستیم میرساند و باید حزب را بر مبنای یک فیلتر جنبشی تشکیل دهیم. خودمان انتخاب کنیم که چه کسی را دعوت به پیوستن به حزب میکنیم. بحث منصور حکمت، به درست، این بود که در فضای هزیمت از کمونیسم و برابری طلبی که راست و تاچریسم بر جهان حاکم کرده است ما باید سر پناه یا سنگری بسازیم که بتوانیم از کمونیسم در مقابل تعرض بورژوازی دفاع کنیم. نباید این توده وسیع سانتر را که خود قادر به حفظ خود نیست را طعمه تعرض راست کنیم. در هر حال ما با منصور حکمت همراه شدیم و حزب را تشکیل دادیم. تشکیل حزب در دو سمینار، یکی در مالمو سوئد توسط منصور حکمت، و یکی در استکهلم توسط من، اعلام شد و در حزب را به روی همه کسانی که میخواستند به ما به پیوندند باز گذاشتیم. بدنه اصلی حزب کمونیست کارگری از همین چپ سنتی تشکیل شد و ما از ابتدا نسبت به این مسئله آگاه بودیم ." تاکیداز از من

منصور حکمت هم در سمینار "مبانی کمونیسم کارگری" در سال ۲۰۰۰ در باره تشکیل حزب کمونیست کارگری در این دوره میگوید:

"ما، یک عده مخالف [کمونیسم] اردوگاهی را باقی گذاشته بودند که از دوران برژنف دفاع کنیم. ما ایستادیم، وقتی راه کارگر و اکثریت و فدائی فرار کردند، ما ایستادیم و از تجربه شوروی در مقابل تاچریسمی که هجوم برده بود، دفاع کردیم. خودشان نبودند، رفتند، دمکرات شدند. یکهو همه بطور غریبی دمکرات شدند مثل حزب کمونیست ایتالیا که اسم خودش را گذاشته است دمکرات های چپ و تونی بلر به کنگره فعلی شان پیام داده است. همه اینطوری شدند. با خود آنها هم نمیشد از سوسیالیسم حرف زد. کاری که ما توانستیم در آن دوره بکنیم به نظر من این بود که در آن فضای یاس و در آن فضای هجوم، یک سنگر سیاسی و یک سنگر سازمانی و یک سنگر مکتبی را نگهداریم، افراد و ماتریال انسانیش را دورش نگهداریم، روزنامه هایش را دایر نگهداریم، و ما بشدت زیادی در میان خودمان انعطاف ایجاد کردیم تا این کار را کردیم. یعنی اگر آن موقع ما یک خورده سفت ‌تر از آن میگرفتیم، خود حزب کمونیست کارگری هم به یک مینیمم تبدیل میشد. ما مقررات را لغو کردیم، آزادی عمل دادیم، پاپی کسی نشدیم، تفتیش عقاید نکردیم، گذاشتیم همه باشند، ولی توی این صف باشند تا این موج بگذرد، وقتی این موج گذشت، واقعا سازماندهی حزب کمونیست کارگری تازه شروع میشود و فعالیت سیاسی شروع میشود. " تاکید از من

به این ترتیب حزب کمونیست کارگری با اهداف روشنی که از جانب منصور حکمت و افراد باقیمانده از کانون کمونیسم کارگری ارایه شده بود تاسیس شد، عملاً اما از همان ابتدا به محل اتراق آن ماتریال انسانی، همان سانتر حزب کمونیست ایران تبدیل میشود. پروژه اتصال آن ۲ واقعیت اجتماعی بالا، مجددا پروژه مرده به دنیا آمده‌ای در حزب کمونیست کارگری بود.

حزب کمونیست کارگری علیرغم تسلط وسیع اش بر چپ ایران موفق به ایجاد آن سازمان کارگری حزبی که لازمه یک حزب کمونیستی کارگری است نشد. دوم خرداد امکانی برای این حزب کمونیستی ایجاد کرد که در اوضاع سیاسی دخالت کند. مباحث "حزب و قدرت سیاسی" و "حزب و جامعه و حزب وشخصیت ها" از جانب منصور حکمت مباحثی بودند که امید داشت از طریق آن بدنه اصلی حزب در خارج کشور را به دخالت کمونیستی در اوضاع وا دارد، دخالتی که یکی از شروط همیشگی اش وصل کردن آن ۲ واقعیت اجتماعی بالا به هم بودند.

منصور حکمت در مقدمه بحث حزب و جامعه میگوید: " در دوره بلافاصله قبل از انقلاب ٥٧، مساله گرهى روبروى ما، منظورم محفلى است که حميد تقوايى و من و رفقاى ديگرى در خارج کشور داشتيم، مساله "کمونيسم و مارکس" بود. براى ما اين سؤال قديمى مطرح بود که مارکسيسم واقعا چه ميگويد و قطبهاى به اصطلاح کمونيستى واقعا موجود آن زمان تا چه حد به مارکسيسم ربط دارند. از نظر ما کمونيسم چين، شوروى، آلبانى، کمونيسم تروتسکيستها، کمونيسم ِ مارکس نبود. اولين پروسه اى که ما طى کرديم و بعدا خود را در کارآکتر اتحاد مبارزان کمونيست نشان داد، تامل و تاکيد ما بر مارکسيسم واقعى و انقلابى بود. خصلت مميزه اتحاد مبارزان کمونيست، مارکسيست بودن آن بود. مارکسيست بودن تشکيل دهندگانش بود. با انقلاب، سؤال رابطه "کمونيستها و انقلاب" مطرح شد. يا بعبارتى کمونيستهاى ايران و انقلاب ايران. توجه ما به مسائل اين عرصه متوجه شد. طبقات اجتماعى در اين انقلاب چه ميکنند، ما بايد چه کنيم، نيروى انقلاب کجاست، ماهيت انقلاب چيست، دولت چيست، اصول شيوه برخورد به احزاب بورژوايى چيست، مساله ارضى چه جايگاهى دارد، شيوه برخورد به دولت موقت، به جريان اسلامى و جناح هاى آن چيست، و در يک کلمه اين سوال که بعنوان کمونيست در اين انقلاب "چه بايد کرد". اينها مسائلى بود که به آن پرداختيم. در ادامه اين مباحثات و از دل مبحث انقلاب و بر مبناى شرايط و امکاناتى که انقلاب بوجود آورد، مقوله حزب کمونيست مطرح شد. بعبارت ديگر مساله "کمونيسم و حزب" مطرح شد. تز ما اين بود که نتيجه اين پروسه، يعنى حاصل تلاشهاى سازمانى مارکسيستى مانند ما در دل انقلاب، بايد تشکيل حزبى باشد که به معنى واقعى کلمه، بعنوان حزب طبقه کارگر، حزب کمونيست، به انقلاب بپردازد. اينکه بايد دوره پيشا حزبى را پشت سر گذاشت. اگر يادتان باشد اين دوره اى بود که در آن بحث روى سوالاتى از اين قبيل متمرکز شد که حزب چيست. پيش شرط هايش چيست، جايگاه برنامه در آن کدامست، نقد ما به تئورى پيوند چيست و غيره. با تشکيل حزب کمونيست ايران اين مباحثات پشت سر گذاشته شد. بعد از تشکيل حزب، مساله اى که مطرح شد رابطه کمونيسم و طبقه يا "حزب و طبقه" بود. طبيعى بود که با تشکيل حزب، مساله رابطه حزب با موضوع سازماندهى اش در جامعه، يعنى طبقه کارگر به ميان بيايد و بحث ما بر رابطه حزب و طبقه متمرکز شود. اين بحثها از بحث سبک کار در کنگره اول اتحاد مبارزان کمونيست در کردستان بطور جدى و مکتوب شروع ميشود و تا بحث کمونيسم کارگرى ادامه پيدا ميکند.

با مبحث کمونيسم کارگرى بحث از رابطه سازمانى 
- عملى با طبقه فراتر رفت
. اين مقارن شروع پايان جنگ سرد و آغاز دورانى است که بورژواها
"پايان کمونيسم
" نام نهادند
. در جستجوى بنيادهاى جنبش خودمان و تمايزش از آن کمونيسمى که داشتند پايانش را اعلام ميکردند، رابطه کمونيسم و طبقه کارگر در سطحى بنيادى تر مورد توجه ما قرار گرفت
. رابطه تئورى با طبقه، رابطه تحزب با طبقه، رابطه مساله شوروى با طبقه، رابطه شکستهاى قبلى با جدايى کمونيسم از طبقه، رابطه حزب و طبقه، اينبار به معنى اتحادى که حزب بايد با طبقه ايجاد کند، وحدت طبقه با حزب، جايگاه کارگر در حزب، خصلت کارگرى خود سوسياليسم و حتى خصلت کارگرى تئورى مارکسيسم
. نگاه به تاريخ کمونيسم و سوسياليسم معاصر از دريچه جدال طبقاتى و تعلق طبقاتى گرايشات مدعى کمونيسم، اينها اجزاء بحث کمونيسم کارگرى بودند
. نميدانم چند نفر از شما در آن سمينار اول کمونيسم کارگرى
(
١٠ سال قبل) بوديد. آنجا يک بحث اصلى من اين بود که مقوله کارگر نه بعنوان يک موضوع کار، بلکه موجوديت کارگر بعنوان يک پديده اجتماعى در بطن تئورى استثمار وارد اساس مارکسيسم ميشود. مارکس ابتدا اجتماع را بدون طبقات توضيح نداده است تا بعد طبقات را بعنوان جنگ آورانى که روبروى هم هستند وارد بحث بکند. طبقه در خود تئورى ِ استثمار مارکس هست. طبقه در خود تئورى تغيير مارکس هست.، طبقه در خود تئورى شناخت مارکس هست. اين دوره اى است که ما کمونيسم خود را به روشنى، به شيوه مانيفست، کمونيسم پرولتاريايى، يا کمونيسم کارگرى تعريف کرديم. به يک معنا سير جدايى نظرى ما از ميراث و تاريخ سوسياليسم بورژوايى، در تئورى، در افق اجتماعى، در برنامه، در نگرش به تاريخ کمونيسم و در تببين ما از وظايف پراتيکى يک حزب کمونيستى، با مباحثات کمونيسم کارگرى تکميل ميشود و ما تازه در نقطه آغاز ساختن يک حزب سياسى دخالتگر بر مبناى نگرش کمونيسم کارگرى قرار ميگيريم. کارى که با تشکيل حزب کمونيست کارگرى دست بکار آن شديم." تأکیدات از من

در دوره پس از مرگ منصور حکمت و اوضاع سیاسی پس از ۲ خرداد این چپ سانتر زنده شده کل آن مباحث را به نفع خود فرموله کرد، "حزب و قدرت سیاسی" و "حزب و جامعه و جزب وشخصیت ها "همه در بهترین حالت یا تبدیل به هنرپیشگی سیاسی و یا اسپانسور همیشگی هر تحرک ارتجاعی بورژوایی شدند.

تحولات ناشی از ۲ خرداد و زنده شدن آن چپ سانتر، کل این تلاش را به بن‌بست کشاند و نتیجه آن تاسیس حزب حکمتیست شد.


 

۴. تاسیس حزب حکمتیست:

حزب حکمتیست نتیجه جدایی گرایش کارگری در حزبکمونیست کارگری با سانتر قدیمی خود بود. در این رابطه به بحث‌های ارزشمند کورش مدرسی مراجعه کنید.

ارزیابی از این جدایی اما از‌طرف خود کورش مدرسی یک واقعیت را به ما نشان میدهد. کورش مدرسی درپلنوم ۱۶ حزب کمونیست کارگری در اوت ۲۰۰۲ پس از مرگ منصور حکمت میگوید:

" سوالات جدی از ما میکنند. حزب بعد از منصور حکمت کجا میرود؟ میخواهد قدرت سیاسی را بگیرد؟ اشتهای آنرا دارد؟ شتاب و جسارت دوره منصور حکمت را از خود نشان میدهد؟ تیز بینی و ژرف اندیشی منصور حکمت را از خود نشان خواهد داد؟ میپرسند انسجام درونی حزب چه میشود؟ چند پارچه نمیشوید؟ انسجام درونی حزب کمونیست کارگری مساله درونی ما نیست. مساله یک جنبش و مساله‌ای اجتماعی است. حتی مساله مخالفینش است.

از ما میپرسند مارکسیسم ‌تان کو؟ چه کسانی از مارکسیسم دفاع خواهند کرد؟ میپرسند حزب کمونیست کارگری به حزبی منتظر فرصت تبدیل خواهد شد یا حزبی خواهد ماند که مثل دوره منصور حکمت فرصتها را میساخت؟ آیا تبدیل به یک حزب متوسط الحالی نخواهید شد که منتظر فرج است؟ رادیکال است تظاهرات میکند، انسانی است، ضد ناسیونالیسم و ضد مذهب است و کمونیسم را میخواهد. اما این تنها یک وجه حزب منصور حکمت بود. منصور حکمت و حزب اش حال را تغییر میدادند و آینده را شکل میدادند. منصور حکمت قبل از هر چیز سازنده فرصتها بود. آیا حزب کمونیست کارگری چنین حزبی باقی خواهد ماند؟ حزب کمونیست کارگری آیا کماکان فرصت ها را میسازد؟ این حزبی بود که کنفرانس برلین را خلق کرد؛ بدون حزب کمونیست کارگری کنفرانس برلین نبود.

حزب کمونیست کارگری با بحث حزب و جامعه، حزب و قدرت سیاسی، حزب و شخصیتها فرصت ایفای نقش برای کمونیسم در جامعه را خلق کرد. منتظر باز شدن فضا نماند. با طیف وسیعی از کادرهای کمونیست این فرصت را برای کمونیسم خلق کرد. اینها نقاط قدرت این حزب است اما با نبود منصور حکمت ادامه آنها در هاله‌ای از ابهام قرار میگیرند. این سوالات تنها از یک جمع کوچک بالای حزب نیست. رهبری حزب کمونیست کارگری امروز در اینجا نشسته است و جامعه این سوالات را در مقابل آن قرار داده است. باید به آنها پاسخ دهد.

جامعه را باید قانع کرد که این حزب از آن تئوری، از آن سیاست، از آن اشتها، از آن آرمان، از آن تصویر، از آن بزرگ بینی، از آن تلاش و از آن نقش قدم عقب نگذاشته است. پاسخ اینها از بیرون روشن نیست هرچند که در درون خود ابهامی نسبت به اینها نداشته باشیم. این مصافی است که امروز در مقابل رهبری حزب کمونیست کارگری و کادرهایش باز شده است، باید از آن پیروز بیرون بیاید. فرصت زیادی هم برای این کار نداریم که نشان دهیم همان حزبی هستیم که قبلا بودیم. با از دست دادن این فرصت تلاش به مراتب بزرگتری برای برگرداندن حزب کمونیست کارگری به موقعیت کنونی آن لازم خواهد بود " کورش مدرسی، حزب کمونیست کارگری بعد از منصور حکمت، خلاصه سخنرانى در پلنوم ١٦ کمیته مرکزی حزب، ١٦ اوت ٢٠٠٢- تأکیدات از من

اینجا ناشی از کل آن فشار چپ سانتر سؤالات برای کورش روی "اینجاد فرصت" متمرکز هستند، تمرکزی که پیشا استنباط آن چپ سنتی را از مباحثات "حزب و قدرت سیاسی" و "حزب و جامعه" را با خود همراه دارد.

کورش در ارزیابیش از حزب کمونیست کارگری در سال ۲۰۰۵ میگوید: "اگر لازم نباشد که انقلاب دیگری را سازمان دهید و اگر لازم نباشد از انقلاب در حال جریان بعنوان تخته پرش به انقلاب دیگری استفاده کنید و اگر انقلاب جاری همان کاری را بکند که شما میخواهید دیگر به حزب سازمانده و رهبر احتیاجی نیست." کورش مدرسی، حزب کمونیست کارگری؛ جریانات و تناقضات درونی ،۳۰ ژوِئیه ۲۰۰۵- تأکیدات از من

آنچه که تفاوت این دو موضع را نشان میدهد، بازگشت کورش و حزب حکمتیست پس از آن جدایی به مبانی اصلی مباحث منصور حکمت هستند. رها شدن از جنگ با آن سانتری که به افق های پوپولیستی ۱نقلاب ۵۷ بازگشته بود. سانتری که در هر لحظه رهایی‌اش از"قید و بندهای" تحمیلی به او از طرف جریان کمونیستی و کارگری درون حزب، به سنتهای رسمی تر، شناخته‌شده تر و روشن‌تر بورژوایی پناه میبرد، پدیده‌ای که امروز بنام حزب کمونیست کارگری دیگر نه سانتر بلکه به سخنگوی بخش میلیتانت طبقه متوسط در تبعید تبدیل شده است.

در جریان مباحث درونی حزب کمونیست کارگری پیش‌ از جدایی ما اما جریان دیگری هم عملاً شکل گرفت که تبیین های حکمتی را از آن مباحث داشت و آرام آرام کار خود را میکرد، جریانی که از طرف کمتر کسی در آن زمان جدی گرفته شد، جریانی که بجز دست اندرکاران مستقیم آن تنها کورش مدرسی را کنار خود داشت: سازمان جوانان کمونیست!

این جریان بعنوان یک سازمان داخل کشوری پایه‌های فعالیتش به اندازه درک آنروز مسولینش بر مباحث منصور حکمت سوار بود، سازمانی که با تاسیس حزب حکمتیست به بدنه اصلی حزب در ایران تبدیل شد. پایه‌ های فعالیت این جریان بر ساختن یک سازمان کمونیستی در ایران و تلاش برای متصل کردن آن ۲ واقعیت اجتماعی بهم بود. با شکل گرفتن این جریان است که اساسا امکان طرح مباحث کمیته های کمونیستی بعنوان مباحثی عملی، امروزی و قابل اجرا از‌طرف کورش مدرسی ممکن میشوند.

حزب حکمتیست تنها جریان کمونیستی است که پس از سرکوب انقلاب ۵۷ موفق به ایجاد و وصل کردن خود به سازمانهای کمونیستی می‌شود که مبنای تعریفشان از خود متشکل کردن کارگران و مردم در محیط فعالیتشان و از این طریق دخالت در تحولات سیاسی جاری است. سازمانهایی که دستاوردهای روشنی را در اتصال آن ۲ واقعیت اجتماعی بهم نشان میدهد، جریانی که به بستر اصلی مارکسیسم تبدیل میشود.

دوره سربلند کردن این سازمانها و کمیته های کمونیستی در عین حال دوره وسعت بیشتر طبقه کارگر، تمرکزش در مراکز تولیدی بزرگ است. بیش از ۶۰ درصد کارخانجات و مراکز تولیدی در صنعت نقت و ماشین سازی ها و ذوب آهن و برق و غیره در فاصله سالهای ۷۰ تا ۸۸ تاسیس میشوند. این تحرک و رشد عظیم جامعه کارگری یکی از مبانی ضرورت مجدد اتصال آن ۲ واقعیت بهم بود، ضرورتی که امروز هزاربار بیشتر از سالهای ۸۰ احساس میشود. این قدرت کارگری در جامعه و توازن قوای ایجاد شده پس از شکست ۲ خرداد و مواضع درست حزب حکمتیست در این جریان بود که امکان آن فعالیت بالا را ایجاد کرد.

حزب حکمتیست و آن سازمانها و کمیته های کمونیستی مورد سرکوب دستگاه‌های امنیتی رژیم اسلامی قرار گرفتند تا اپوزسیون های بورژوایی بعنوان تنها امکان موجود در جامعه سربلند کنند. پس از سرکوب نسلی از کمونیست‌ها وفعالین کارگری است که تحرکاتی از نوع جنبش سبز ممکن میشوند. با سرکوب کمونیست‌ها و سازمانهایشان در اواخر دهه ۸۰ طبقه کارگر یکبار دیگر سرکوب خود در سالهای ۶۰ را تجربه میکند، سرکوبی که داده هایش برای فعالیت کمونیستی و اتصال آن ۲ واقعیت اجتماعی بهم بسیار متفاوتر از سالهای ۶۰ است.

 

۵. امروز

 

- سرکوب رژیم رژیم اسلامی یک عقب نشینی سیاسی را به آن خطی که تلاشش وصل کردن آن ۲ واقعیت اجتماعی بهم بود را باعث شد. با به زندان رفتن نسلی از کمونیست‌ها در ایران، میدان برای بازی کمونیسم بورژوایی بازتر میشود. مبانی سیاسی و تیوریکی که سنگ بنای آن فعالیت متفاوت در سالهای ۸۰ بودند مورد حمله کل این کمونیسم بورژوایی قرار میگیرد.

 

- طبقه کارگر صنعتی در ایران از وسعت و تمرکز زیادی برخوردار است ، نسلی از رهبران کمونیست جوان پا به میدان نهاده اند، نسلی که بیش از هر وقت محتاج همان نقد های مارکسیستی هستند که از اتحاد مبارزان کمونیست آغاز شد و به حزب حکمتیست رسید، نقدهایی که جواب سؤالات امروز را با استفاده از تجارب دیروز میدهد.