اوضاع سیاسی در ایران، مصاحبه با نشریه کمونیست ۲۹.۱۱.۲۰۱۳

 

کمونیست: چه فاکتورهای جدیدی در فضای سیاسی ایران برای شما قابل مشاهده هستند؟

بهرام مدرسی: جدیدترین فاکتور شاید از سر گیری مجدد رابطه فعال ایران با آمریکا و تلاشش برای پایان دادن به مجادلاتی که سر برنامه های اتمی ایران و تحریم هایی که به این بهانه تصویب شدند باشد، چیزی که دیگر دنیا درباره آن صحبت میکند. این دور جدید تلاش دوطرف برای نزدیک‌ شدن به هم البته صف بندی های جدیدی را چه در ایران و چه در خارج باعث شده است که شاید بعدا بشود به آن پرداخت.

 

کمونیست: ضرورت رابطه ایران و امریکا از دو طرف بر چه پایه هایی متکی است؟

بهرام مدرسی: روشن است که سناریوی سلاح های اتمی ایران برای توضیح رابطه میان آمریکا و ایران چرند است. مجادله و معامله بعد از آن دو طرف داشته و دارد. ایران و دولت آمریکا.

تا آنجا که به دولت آمریکا مربوط میشود، شکست سیاستهای اقتصادی و سیاسی دولت بوش در جهان بعد از ۱۱ سپتامبر شاید اصلیترین دلیل آن باشد. با ازهمپاشی بلوک شرق عملا جهان ۲ قطبی غرب و شرق دیگر تمام شد، دولت آمریکا با ادعای سرکردگی جهانی پا به جهان پس از جنگ سرد نهاد. ۱۱ سپتامبر عملا امکان بیشتری را در این رابطه برای دولت آمریکا باز کرد، تحرکات نظامی دولت آمریکا و ادعای سرکردگی جهانیش، قوانینی که از طرف دولت آمریکا به بانک جهانی پول برای حمایت از سرمایه آمریکایی دیکته شدند، پایین آوردن نرخ بهره از طرف بانکهای آمریکایی برای به زانو درآوردن کارتلهای مالی رقیب، دوبرابر شدن سقف سرمایه گذاری در صنایع نظامی، تنگ تر کردن فضای سیاسی جهان به نفع سیاست های دولتی آمریکا، گروکشی علنی از دوستان و رقیبان خود، همه و همه ابعاد آن سیاستهای عمومی بودند که بخصوص پس از ۱۱ سپتامبر از طرف دستگاه دولتی آمریکا عملی شدند. چه دولت آمریکا و چه هر دولت بورژوایی دیگری اما ازقبل هژمونی سیاسی و نظامی خود انتظار بهره بری بیشتر و سود بیشتر برای سرمایه های خود را دارد، این اتفاق نیفتاد. منجلاب افغانستان و عراق بخصوص نه تنها اهداف سیاسی قابل انتظار را برای دولت آمریکا برآورد نکردند، نه تنها امکانات مالی بیشتری برای سرمایه آمریکایی ایجاد نکردند، بلکه خود بانی چنان مخارج بالایی برای دولت آمریکا شدند که تامین آنها در طولانی مدت عملا غیرممکن بود. بحران جهانی مالی اخیر هم به این روند شدت بخشید.

جهان پس از شکست بلوک‌ شرق اما آنطور که دولت آمریکا انتظارش را داشت، یک جهان یک بعدی باقی نماند. اتحاد اروپا، چین و روسیه بخصوص به تدریج به فراکسیونهای رقیب آمریکا در سطح جهانی بدل شدند، در‌شرایطی که دولت آمریکا روزانه میلیونها دلار باید صرف مخارج نظامی خود میکرد، دولتهای چین و روسیه بخصوص و اتحاد اروپا از طرف دیگر سرمایه گذاری های عظیمی در سطح جهانی کردند، دولت چین که دیگر حتی به وام دهنده اصلی خود دولت آمریکا هم تبدیل شد. در دهه ۶۰ قرن گذشته یکی از سیاستمداران آمریکایی که نامش را بخاطر ندارم گفته بود که" بگذارید دولت شوروی اسلحه مجانی و خدمات مجانی برای انقلابات کشورهای جهان سوم صادر کند، ما سرمایه صادر میکینم و بهره میبریم، در پایان خط کیسه آنها خالی و ما پیروز خواهیم بود" این داستان مصداق امروز خود دولت آمریکا است. آنها درحالی که بیلیونها دلار خرج جنگ میکردند، رقبایشان آرام آرام بازارهای جهانی را به تسخیر خود میاوردند. دولت آمریکا مجبور بود که توازنی میان آرزوهایش، مخارجش، سیاست جهانیش و موقعیت جهانیش ایجاد کند. رسالت اصلی اوباما ایجاد این توازن بود و هست، نه به قیمت از دست دادن موقعیت برتر بلکه برای نجات این موقعیت و تثبیت آن.

معاملات سیاسی برسر آینده سوریه عملا محدودیت های دولت آمریکا را یکبار دیگر نشان داد. دولت چین تاریخا نقشی در سیاست جهانی بازی نکرده است، حق وتو در شورای امنیت برای تضمین موقعیت جهانی چین فعلا کافی به نظر میرسند، دولت روسیه اما چه قبل از انقلاب اکتبر و چه پس از آن همیشه یک پای دخالت در سیاست های جهانی بوده است. بحران سوریه روسیه را دوفاکتو بعنوان یک طرف اصلی در معاملات جهانی به دولت آمریکا تحمیل کرد. دوره پس از ۱۱ سپتامبر به پایان خود رسیده است. ما در انتهای این دوره با آکتورهای رقیب آمریکا در سیاست جهانی روبرو هستیم.

از سرگیری مذاکرات با ایران یک قدم در مسیر تثبیت موقعیت فعلی به نفع آمریکا است، یا حداقل قرار است از خرابتر شدن آن جلوگیری کند. ادامه تحریم ها علیه ایران عملا دولتهای دیگر و بخشی از کشورهای اروپایی را ممکن است مجبور به یک صفبندی دیگر علیه آمریکا بکند، صف بندی که دولت آمریکا بعد از تجربه سوریه بشدت از آن پرهیز میکند. دولت آمریکا کمپانی های غیر آمریکایی را که با ایران معامله میکنند را جریمه میکند، این شاید کوتاه مدت کسی را ساکت کند، طولانی مدت اما مانع ادامه سرمایه گذاری ها و همکاری هایی میشود که این دولتها با ایران دارند و خود این منبع یک اتحاد دیگر بعد از سوریه علیه آمریکا میتوانست باشد. به این فاکتور باید تغییر استراتژی آمریکا را هم اضافه کرد، خاورمیانه دیگر آن نقش و جایگاه سابق را در استراتژی جهانی دولت آمریکا ندارد، تمرکزشان بیشتر به طرف آسیای دور چرخیده است و مشغول استقرار بزرگترین ناوهایشان در اقیانوس آرام هستند. در نتیجه موقعیت ایران و امکانش در تاثیرگذاری بر اوضاع منطقه میتواند یا مثل مورد سوریه در کنار روسیه و چین قرار بگیرد و یا اینکه اگر نه در کنار آمریکا، حداقل از این بابت خنثی بماند.

 

اما تا آنجا که به ایران برمیگردد، از سرگیری مذاکرات یک هدف فوری دارد که آنهم پایان دادن به تحریم های اقتصادی آمریکا علیه ایران است. این تحریم ها بسیاری از صنایع را عملا تعطیل کردند. بالارفتن نرخ بهره در ایران، بی ارزش شدن پول ایران، گرانی و بیکاری های وسیع از نتایج بلافاصله این تحریم ها بوده‌اند. نتایجی که مانع اجرای آن برنامه های وسیع اقتصادی هستند که درحال اجرا بودند. حکومت اسلامی دو طرح خصوصی‌سازی ها و هدفمند کردن یارانه ها را به اجرا در آورد. هر دو طرح در اساس قرار بود که عرصه های وسیعتری برای سرمایه گذاری و باز کردن بازار رقابت و انباشت بیشتر سرمایه را برای بورژوازی تضمین کنند. این به معنی محدود کردن دست دولت از دخالت در پایه‌ای ترین فونکسیون های تحرک سرمایه بود. دولت قرار است چهارچوب عمومی تحرک و سودآوری سرمایه را تضمین کند و امکان تحرک بیشتری را برای سرمایه های بزرگ بوجود آورد. دولت احمدی نژاد رسالتش اجرای این طرح ها بود، روندی که در نتیجه مخالفین داخلی حکومت و مواضع سیاسی دولت احمدی نژاد در سطح جهانی نه تنها شرایط مناسب را برای اجرای این طرح ها فراهم نکرد، بلکه با شدت دادن به تخاصمات میان آمریکا و ایران و تحریم های ذکر شده عملا با مشکلات جدی روبرو شد. روحانی سرکار آمد تا همان اهداف را با سیاست های جهانی مناسبتری اجرا کند. موقعیت سیاسی جمهوری اسلامی در منطقه و روابط نزدیکش با روسیه و چین همانطور که قبلا به آنها اشاره شد، امکان این را فراهم کرد تا با دست پرتری به پای میز مذاکره بنشینند.

 

کمونیست: ورود ویا بازگشت به بازارهای جهانی دلیلی برای شروع این مذاکرات از طرف ایران نیست؟

بهرام مدرسی: جمهوری اسلامی به بازارهای جهانی وصل است. امکان تصور اینکه بورژوازی در جایی از جهان ۳۰ سال بدون وصل بودن به بازارهای جهانی کار کند برای من مشکل است و فکر میکنم که ممکن هم نیست. بورژوازی ایران بعد ازدوره کوتاهی پس از انقلاب ۵۷ با رسالت سازمان دادن تولید بورژوایی شروع بکار کرد، مختصاتی دارد که قبلا در نوشته ای بنام "توسعه سرمایه داری در ایران" به آنها اشاره کرده‌ام. لازم نیست شما آمار و ارقام را بررسی کنید، نگاهی به زندگی در ایران وصل بودن این جامعه به بازارهای جهانی را به شما نشان میدهد، خود همین که دولت آمریکا امکان پایین آوردن ارزش پول ایران را دارد به معنای وصل بودن این پول به بازار جهانی است. درثانی بازارهای جهانی هم تنها بازارهای غرب نیستند. معاملات بالای ایران با چین و روسیه و هند همین را نشان میدهد. ایران برای نمونه امروز یک پای مهم معاملات بازرگانی با جمهوری های سابق شوروی در شمال ایران و بخش دیگری از کشورهای آمریکای لاتین است. شما یا باید همه این کشورها را از لیست متصلین به بازارهای جهانی حذف کنید و یا اینکه قبول کنید ایران به این بازارها وصل بوده و هست. فکرمیکنم اشتباهی که میشود این است که دولت آمریکا و بازاری که مستقیما به آن وصل است بعنوان تنها بازارجهانی دیده میشود، همانطور که در جواب سوال اولتان اشاره کردم توازن قوای جهانی آکتورهای متعددی دارد.

 

گذشته از این فکر میکنم که اشتباه است که ما سیاست را مستقیما به اقتصاد وصل کنیم. این درست است که مبنای همه تحرکات سیاسی بورژوایی انباشت سرمایه است اما اگر ما فقط این را ببینیم، امکان توضیح مجادلات درونی بورژوازی را نخواهیم داشت. نمیشود هر تصمیم سیاسی هر جناحی از بورژوازی را مستقیما به پایه ای ترین فونکسیونهای تحرک سرمایه وصل کرد، ازجمله همین وصل شدن به بازارجهانی سرمایه برای نمونه.

 

کمونیست: سیاست و اقتصاد در ایران چه تغییری خواهند کرد؟

بهرام مدرسی: اینکه برای چه کسی؟ سوال شما را شاید تکمیل تر کند. معتدل شدن رابطه میان ایران و آمریکا در درجه اول فشار بار زندگی میلیونها انسان در ایران را که بار اصلی فشار ناشی از تحریم های اقتصادی را میکشند، کمتر خواهد کرد و به مردم امکان میدهد فعلا نفس راحتتری بکشند، من اینرا به نفع زندگی و مبارزه طبقه کارگر میدانم. از سر گیری روابط برای جمهوری اسلامی قدمی است که نقشش در سیاست منطقه رسما جدی تر گرفته شود و موانع بر سر اجرای پروژه های اقتصادی اش، که بالا به آنها اشاره کردم، برطرف شوند. کل حکومت اسلامی در رابطه اش با مردم از موقعیت برتری برخوردار خواهد شد، موفقیت های خارجی این را هم باید تضمین کنند. اینکه آیا سیاستی معتدل تر در قبال آمریکا و غرب به کمتر شدن فشار فرهنگی حکومت بر مردم خواهد انجامید را باید دید، دامنه فشار فرهنگی به نظر من به هر حال کمتر خواهد شد. حکومت اسلامی با اجرای طرح های اقتصادی که بالا به آنها اشاره کردم، تلاش میکند که سیستم اقتصادی اش را کلاسیک تر کند، این نمیتواند بر کل فضای سیاسی و فرهنگی بی تاثیر باشد. آن چیزی که به آن جنبش‌ خلاصی فرهنگی میگفتیم به نظر میرسد که کم کم وزنش را از دست بدهد، طبقات دارا در ایران در کنار تضمین موقعیت اجتماعی و اقتصادیشان، با کمی شل شدن فشار فرهنگی راضی خواهند بود، این را در اهداف جنبش سبز و بعد از آن در حمایتشان از روحانی نشان دادند، به نظر من بعد از این دوره ما با جامعه ای که پلاریزه تر است روبرو خواهیم بود، طبقات بیشتر از تاکنون با اهداف مختص به خود مقابل هم قرار خواهند گرفت. طبقه کارگر در این حال بخصوص در موقعیت مخصوص تری قرار خواهد گرفت. نمیتوان دیگر اهداف طبقات دیگر را بعنوان اهداف مشترکمان به آن فروخت.

 

کمونیست: بعضی از چپ ها که میگویند جمهوری اسلامی به خاطر رها شدن از بحران سیاسی اقتصادی اش تن به چنین رابطه ای میدهد و ادعا میکنند که سازش غرب با جمهوری اسلامی برای کوتاه کردن جمهوری اسلامی از کشورهای منطقه و رفع مزاحمت های اسلام سیاسی است. میگویند که غرب متوجه است که جمهوری اسلامی در ضعیف ترین موقعیت آن است و غرب میخواهد این موقعیت ضعیف انرا تثبیت کند. نظر شما در این باره چیست؟ شما فکر میکنید ادعای اینکه مردم(منظور همه اقشار و طبقات) بطور کلی این نظام را نمیخواهند چه اندازه واقعی است؟

بهرام مدرسی: اولا جمهوری اسلامی در ضعیفترین موقعیت نیست، نگاه کوتاهی به سوریه، عراق، لبنان و شکست های آمریکا در افغانستان و عراق و نقش ایران در منطقه و نگرانی های دولتهای عربستان و قطر و غیره اتفاقا موقعیت برتر حکومت اسلامی را نشان میدهد. بحران اقتصادی جمهوری اسلامی هم بیشتر یا کمتر از بحران کشورهای دیگر سرمایه داری هم نیست و در چهارچوب روند گردش و بازتولید سرمایه میتوان آنرا توضیح داد. برای آمریکا و غرب نه تثبیت موقعیت ضعیف جمهوری اسلامی بلکه قبول آن بعنوان یکی از آکتورهای دخیل در منطقه است و این نمیدانم چرا باید به ضرر حکومت اسلامی باشد؟

مشکل این چپی که شما به آن اشاره میکنید این است که نه جمهوری اسلامی را میشناسد، نه شناختی از مختصات تحرک سرمایه داری دارد و نه اصلا جامعه ایران را میشناسد، این چپ در حرف فراوان خیلی سرنگونی طلب است، تا آنجا که در هر تحرک سیاسی قدم آخر سرنگونی جمهوری اسلامی را میبینید و عاجز از شناختن روندهای واقعی زندگی و مبارزه اجتماعی در ایران است. این رادیکالیسم به اصطلاح چپ در حرف، در عمل یک پراگماتیسم عمیقا راست را در خود دارد. به همین دلیل بخشی از همین چپ چشم امید به حمله آمریکا به ایران را داشت وحتی تبلیغش هم میکرد. برای این چپ در ایران یک رژیم اسلامی حاکم است، نه حکومتی سرمایه داری با تمام پیچیدگی هایش به همنی جهت این چپ نمیتواند بفهمد که بخشی از آن مردمی که به آن اشاره میکنند، دخیل و یا شریک در استثمار بخش دیگر این مردم که طبقه کارگر و زحمتکشان است و از سایه سر حکومت اسلامی به نان و نوایی رسیده است، مشکل این بخش از مردم با مشکل آن بخش دیگری که استثمار میشود با جمهوری اسلامی یکی نیست، بنابراین منفعت همه مردم را یکی دانستن و براساس آن سناریویی برای سرنگونی حکومت اسلامی ریختن بیشترین کلاه سر طبقه کارگر گذاشتن است و همین عمق آن سیاست راستی را که قبلا به آن اشاره کردم را باید نشان دهد. بخشهایی از بورژوازی ایران تعدیل های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را خواهان است تا بتواند هم تحرکش را در بازار ایران وسعت دهد و سقف سودش را بالا ببرد و هم رفاهی را که از این راه برای خود بدست آورده است را بهتر استفاده کند، نمیخواهد مدام در راه دبی و ترکیه برای کیف و حالش باشد. اینها مشکل این طبقه با جمهوری اسلامی هستند.

طبقه کارگر در ایران اما مشکلش با حکومت اسلامی از این سر نیست این را بارها توضیح داده‌ایم.

 

کمونیست: به اصل سوال بازگردیم. در شرایط بعد از توافق ایران و آمریکا، کمونیسم وطبقه کارگر کجا قرار میگینرد و با کدام چالنج ها روبروستند؟

بهرام مدرسی: همانطور که قبلا گفتم رابطه میان طبقات به نظر من روشنتر میشود. دامنه کاربرد اهداف عمومی برای طبقات دارا در کشاندن طبقه کارگر حول اهدافشان محدودتر خواهد شد، همه اینها اما بستگی به این دارد که آیا فعالین آگاه طبقه کارگر این موقعیت متفاوت را میشناسند یا نه؟ به نظر من مبارزه حول دستمزدها به محور اصلی مبارزه طبقه کارگر تبدیل خواهد شد.

چیزی که ما در این دوره شاهد آن خواهیم بود، باز شدن کانالهایی در مبارزه برای افزایش دستمزدها و مبارزات کارگری هستند که در ٣٠ سال گذشته سابقه نداشته اند. دولت مجبور میشود که مجاری اعتراض و مبارزه برای افزایش دستمزدها را باز کند چرا که در غیر اینصورت با طغیان عمومی گرسنگان روبرو خواهد شد. خود پروسه تعیین حداقل دستمزدها هرچه بیشتر از دایره مجلس و ادارات دولتی خارج و هرچه بیشتر به توازن قوای میان سرمایه و طبقه کارگر تبدیل میشود. خود این اما تنها درصورتی امکان پذیر است که دولت شرایط امنی را برای سرمایه و تحرک آن تضمین کند. تضمین کند که کشمکش کار و سرمایه برسر تعیین حداقل دستمزد در همین سطح باقی میماند. دولتی که سرکوب و خفقان را در عین حال میتواند تضمین کند. از طرف دیگر طغیان علیه بالارفتن قیمت ها هم میدان دیگری است که عملا باز میشود و خود این شرایطی را به دولت بورژوایی تحمیل میکند که در نتیجه آن فقط سرکوب جواب نخواهد داد.

اینکه چه درجه رفاه افتصادی در نتیجه کل شرایط جدید نصیب طبقه کارگر میشود؟ مستقیما به قدرت این طبقه در وارد شدنش به این جنگ بستگی دارد. رفاه را بورژوازی هیچ وقت داوطلبانه تقسیم نمیکند. این تنها بخشی از پروپاگاند دستگاه های تبلیغاتی شان برای ساکت کردن طبقه کارگر است. آنها رفاه و سود خود را بنام رفاه کل جامعه میفروشند. چه ایران باشد و چه آمریکا و اروپا فرقی نمیکند. آنچه که واضح است در قدم اول گرسنگی و گرانی است که به طبقه کارگر تحمیل میشود.

حجم تولید طولانی مدت به نظر من بالا میرود. خود امکان رقابت، سرمایه را مجبور به بالا بردن سقف تولید میکند. بالا بردن سقف تولید در جوامع سرمایه داری اما به معنای بالارفتن سطح دستمزدها نیست بلعکس آن است. بالا رفتن سطح تولید سهم کل طبقه کارگر از ثروت تولید شده را پاﺌین میاورد. ارزش اضافه تولید شده در یک شیفت میان تعداد کالاهای بیشتری تقسیم میشوند. کارگر در زمان معینی مجبور به تولید بیشتر میشود. به مارکس مراجعه کنید. این درمورد ایران هم صادق خواهد بود. چیزی که اینجا هم میتواند افسار بر گردن سرمایه بیاندازد، مبارزه متشکل طبقه کارگر برای افزایش دستمزدها است.

کمونیسم ما باید در این عرصه حضور داشته باشد. مبارزه برای افزایش دستمزدها میتواند به مبنای شکل گیری تشکل های گوناگون کارگری بشود. تشکل خود کارگران کمونیست در این بطن هم چیزی است که بارها درباره آن صحبت کرده‌ایم.