مش قاسم های ٨٦ و حکایات جنگ کازرون

 

بهرام مدرسی

 

 

مش قاسم نماینده درجه چندم بپایان رسیدن دوره اشرافیت در ایران بود. مش قاسم که ابتدا در کنار دایی جان ناپلﺋون امکان نقل رشادتهایش در جنگ های کازرون و ممسنی را داشت٬ به تدریج با قبول نقشش از طرف دایی جان٬ دینامیک شخصی خود را پیدا میکند و مستقلا به شرح جنگ هایش علیه "انگلیسی ها" میپردازد. در رمان ایرج پزشکزاد آشنا شدن با شخصیت مش قاسم خالی از لطف نیست. دیدن مش قاسم های سال ٨٦ اما ترحم برانگیز است.

 

مش قاسم های سال ٨٦ هم دلیل پایان چیزی هستند. به همان درجه که خود مش قاسم واقعی سر در نمیاورد که "جریان چیست؟" از مش قاسم های امروزی هم شاید نباید انتظار زیادی داشت که تا بفهمند چه خبر است! واقعیت اما هنگامی که با درجه ای فاصله به مش قاسم های سال ٨٦ نگاه میکنید٬ روشن میشود.

 

دنیایشان خراب شده است. به بن بست رسیده اند. حرفی برای زدن ندارند٬ آژیتاسیون های کم ویتامین شان هم خودشان را هم سر حال نمیاورد٬ کسی "حسابشان" نمیکند٬ دست در گردن هم از این کمپین به آن کمیپن با هم قدم میزنند و در محفل "خودمانی" شان لعنت میفرستند و بی مایه تر از همیشه ایستاده اند و بر بر به دنیا و مافیها نگاه میکنند و نمیفهمند که چه خبر است؟ دنیایشان خراب شده است. اگر برای مش فاسم واقعی "انگلیسی ها" به طبع احساس دشمن یابی دایی جان دلیل همه چیز بودند٬ برای مش قاسم های ٨٦ "کورش مدرسی" دلیل همه چیز است.

اگر اطاق نشیمن دایی جان و یا مهمانی های خان داداش٬ میدان نقل رشادت های مش قاسم بود٬ میدان رشادت مش قاسم های ٨٦ اما سایت های اینترنتی است که فعلا شاید مقالاتشان را چاپ میکنند. اگر چشمان حیرت زده و گاها خندان شنوندگان٬ مش قاسم را تشویق به ادامه شرح داستان میکرد٬ مشق قاسم های سال ٨٦ پشت مونیتورهایشان خودشان خودشان را "گرم" میکنند و به هیجان میایند. با این حال قبول کنید که دنیای مش قاسم واقعی به هر حال رﺋال بود. دنیای مشق قاسم های ٨٦ اما؟

اگر دشمنی دایی جان و به طبع او مش قاسم با "انگلیسی ها" دلیل نقش واقعی بود که دولت انگلیس در سیاست آن روز ایران ایفا میکرد٬ دشمنی مش قاسم های ٨٦ هم به همان درجه دلیل نقش سیاسی است که "کورش مدرسی" در دنیای امروز سیاست ایران دارد. انتظار نداشته باشید که مشق قاسم های ٨٦ این را بفهمند٬ همانطور که مش قاسم اصلی٬ طفلک نمیفهمید که چرا؟

نگاهی به مشق قاسم های سال ٨٦ همانطور که گفتم ترحم برانگیز است.

 

یکی از آن ها بعد از سال ها برای جلو زدن از "بقیه" در نقد منصور حکمت و کمونیسم کارگری٬ به دفتر خاطراتش رجوع کرده و با رشادت زیاد نشان میدهد که این "کورش مدرسی" از همان روز اول "دشمن بود". یکی دیگرشان که جواب این طرف را میخواهد بدهد و بدبختانه قصد دفاع از منصور حکمت را ظاهرا دارد٬ با مراجعت به دفتر خاطرات خودش نقل میکند که خیر٬ خود شما یه چیزیت بود و شروع به تعریف جنگ ممسنی میکند که در کجا این طرف چه گفته. طرف ما هم البته برای اثبات حرفش به جنگ کازرون قبلا مراجعه کرده است و صد البته در واقعی بودن دفاتر خاطرات هیچکدامشان شکی نباید کرد!

 

یکی دیگرشان رفته و سیاست را کنار گذشته٬ بعد از چندی در سایت های اینترنی علیه "کورش مدرسی" اطلاعیه میدهد و شرح رشادت های خودش را در جنگ های کازرون و ممسنی علیه "کورش مدرسی" مینوسید و ضمنا اعلام میکند که با حکایات مش قاسم بغل دستی اش هم موافق است!

 

یکی دیگرشان در حیاط را بسته است و رفته خانه و مشغول نوشتن "مقالاتی" است. "مقالاتی" که همه و همه شامل چه جنگهایی هستند که او یک تنه علیه "کورش مدرسی" نکرده است.

یکی دیگرشان که مدت هاست "انگلیسی ها" را پیدا کرده است٬ هر از گاهی که پشت مونیتورش "گرم" میشود٬ سعی میکند توضیح دهد که چرا ممسنی و چرا کازرون؟. در خلوت خودش هم با کسی که او را نشناسد البته صد مدال هم به خودش برای بودنش با "کورش مدرسی" به خودش میدهد.

یکی دیگرشان.........

 

داستان های جنگ های ممسنی و کازرون اما اگر برای شنوندگان ده باره مش قاسم واقعی تکراری اما خسته کننده نبودند٬ داست های مش قاسم های ٨٦ اما دیگر رقت انگیز است.

مش قاسم های ٨٦ نقد سیاست های حزبی که "کورش مدرسی" درستش کرده است را نمیکنند. نقد لشکری ازلایق ترین کمونیست هایی که در ایران با این حزب هستند را نمیکنند٬ مش قاسم های ما محتاج شیطان "کورش مدرسی" هستند٬ به آن محتاجند تا بن بست خود را پنهان کنند.

 

"کورش مدرسی" بدلیل نقشی که در سیاست امروز ایران دارد٬ جای خود را با "انگلیسی ها" عوض کرده است.

برای کورش بابت این همه بذل توجه مش قاسم های ٨٦ به او٬ آرزوی صبر و شکیبایی میکنم.

 

کسی داستان های مش قاسم های ٨٦ را میخواند؟ ابدا بجز چند سایت اینترنتی و ارسال "مراسلاتشان" به هم دیگر کسی حکایاتشان را نمیخواند. کسی مش هاسم های ٨٦ را میشناسد؟

 

شاید شما بشناسید:

هر کجا هستید٬ صمیمانه دستی به سر مش قاسم های ٨٦ بیاورید. آن ها نیازارید٬ نوازششان کنید و به آن ها بگوﺋید:

مش قاسم جان! ول کن بابا! دیگه داری خودت را مسخره میکنی